تبليغاتX
باغ های معلق - صدام اعدام شد.

اين را به مناسبت اعدام صدام نوشته بودم. اما فرقي هم نمي كند هرچه زمان بگذرد اين درد كهنه نمي شود.هنوز هر سال سوم خرداد سالروز باز شدن اين زخم كهنه است.

صدام اعدام شد.

کاش یک شیشه از خون صدام را گرفته بودند.باید یک شیشه از خونش را نگه می داشتند همیشه دلم می خواست بدانم خون او چقدر از ما قرمز تر است.حتما خون او قرمز تر بودن که می توانست ما را گروه گروه به کشتن بدهد. خانه ما را خراب کند و باز هم بخندد. بخند اقا بخند ............

صدام اعدام شد.

صدام از بالای طناب، شهر را می دید، زمین را می دید ،که دورش تاب می خورد صدام مردم را می دید و صدای های های گریه ها را می شنید. صدام می توانست از بالای تیرک چوبی همه چیز را به خوبی ببیند.

صدام اعدام شد.

دلم می خواست توی جلسه دادگاه صدام بودم.دلم می خواست بودم و می گفتم دلم برای خانه ام تنگ شده صدام . دلم برای اتاق های تو در تو و عکس های بیست سالگی مادربزرگ. صدام نگاهم کن همه می گویند شبیه جوانی های مادر بزرگم شده ام. خانه ام را به من پس بده، جوانی پدرم وکودکی خودم را که توی آوارگی گم شده است. خیلی زود بود صدام بمیرد صدام هنوز جنازه خانواده ام را به من پس نداده است و چشمهای مادر بزرگم را که یک ماه است توی اغماست.

صدام اعدام شد

بالای سر مادر بزرگ ایستاده ام. آرام روی تخت خوابیده است. باچشمهایی که سالهاست نمی بیند. جای سوزنها یی که به تنش فرو کرده اند کبود شده ، بنفش ، سبز و از زخمهایش چرکابه و خون بیرون می ریزد. دکتر دستم را می کشد می خواهد بیرونم کند. سرم را آرام می برم کنار گوش  مادر بزرگ می گویم:صدام اعدام شد.

صدام اعدام شد

دنبال قبر پدر بزرگ می گردم. چهار ردیف باید از کنار جوی آبی که بهار ها بچه غورباقه ها تویش شنا می کنند جلو بروی بعد از قبر دایی دو قبر مانده به دیوار زیر درخت نارنجی که کاشته ایم.

آقا جون خوابیده است. دست می کشم روی سنگ سیاه. نمی خواهم بیدارش کنم. آقا جون سالها آرام خوابیده است. اما باید بگویم خم می شوم روی قبرسرم را می گذارم جایی که باید سینه اش باشد ........می گویم صدام اعدام شد.

صدام اعدام شد

گردنبندم را توی مشت گرفته ام با آخرین نامه ای که برایم نوشته است. کلمه های  گوشه نامه از بس تاشده اند خوانده نمی شوند. مریم توی گردنبندم می خنندد . نامه و گردنبند را می گذارم روی قبر. عمو محمد خواب است.بیدارش نمی کنم زیر نامه اش می نویسم صدام اعدام شد. میگذارمش با گردنبند جایی که نوشته است بسم رب شهدا ....... خاک های قبر نامه را می پوشانند. از قبر که دور می شوم خش خش کاغذ را می شنوم. باد شمع ها را خاموش می کند...........

 حالا همه مرده ها از مرگ صدام با خبر شده اند ........ صدام اعدام شد .... صدام موقع اعدام  می خندید ....... صدام به همه ما می خندید.......

+ نوشته شده در جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 1:1 توسط کاملیا کاکی |