تبليغاتX
باغ های معلق -

امروز بعد ار مدتها شرق را خريدم. يك سالي مي شود درست و حسابي روزنامه نخوانده ام. مثل مادري كه بچه گمشده اش را پيدا كرد است. صفحه به صفحه را گشتم تا ببينم جايي از بدن اين بچه زخم شده است؟ زخم شده بود. همه جايش ... مثل رود خانه اي كه جلويش سد ببندند. تنها روزنه باريكي بود اما بوي روزنامه همان بو بود. بود كاغذ چاپ شده. بوي كلمه.....

دلم تنگ شده بود براي خواندن. براي كلمه به كلمه جلو رفتن. براي چشم درد گرفتن و خشك شدن دستها از زمين و رو به سينه خوابيدن......

آن روزها بر نمي گردند اما هنوز هم كلمه همان كلمه است. حتي اگر مخاطبي نباشد.نمي تواني خودت را دور كني نمي تواني از بوي كاغذ چاپ شده فرار كني نمي تواني حس خوب خودكار را ميان دستهايت نديده بگيري.

نوشتن خوب است. نوشتن تنها راه زنده ماندن است و خواندن مثل نفس كشيدن زيباست.حتي اگر كلمه هاي افسار زده باشد...........

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 1:27 توسط کاملیا کاکی |