امروز 17 دي ماه است و من به حماقت آدمها فكر مي كنم.
قصه گوزنها و يوزپلنگها
يوزپلنگ به گوزن گفت: من تو را مي خواهم، تمام زندگيم در جستجوي تو بوده ام و حالا كه پيدايت كردم تو را از دست نخواهم داد. گوزن به شاخهاي بلندش فكر كرد وبا خود گفت : دست اوهيچوقت به من نخواهد رسيد.
گوزن در دشتهاي سر سبز مي دويد و يوزپلنگ او را دنبال مي كرد. گوزن از دويدن خسته نمي شد.
هرگاه به پشت سرش نگاه مي كرد و يوزپلنگ را مي ديد كه همچنان به دنبالش مي دود لبخندي ناخود آگاه بر روي لبهايش مي نشست. روزها مي گذشت گوزن و يوزپلنگ با هم زمين را زير پا مي گذاشتند و به جاهايي سر مي كشيدند كه هرگز پاي كسي به آنجا نرسيده بود. گوزن به بودن يوزپلنگ عادت كرده بود. عادت كرده بود هر وقت سرش را بر مي گرداند او را ببيند كه خسته و زخمي پشت سرش مي دود. گوزن دلش به حال يوزپلنگ مي سوخت. مي دانست كه بيش از اين دوام نمي آورد. احساس هاي تازه اي را دورن خودش كشف كرده بود. مي ترسيد يك روز برگردد و يوزپلنگ را نبيند. مي ترسيد بلايي سر يوز پلنگ بيايد.
گوزن عاشق شده بود.
شاخهاي گوزن خيلي بزرگ شده بودند . گوزن مي توانست برگردد و با يك حركت يوزپلنگ را از بين ببرد اما بر نمي گشت. تنها به راهش ادامه مي داد، حتي گاهي مي ايستاد تا يوزپلنگ به او برسد. يك روز آنها به نوك كوهي رسيدند. كوه بلند بود و دره هاي عميقي داشت. گوزن از كوه بالا رفت.نوك قله كوه جايي كه هيچ راه فراري نداشت ايستاد و به چشمهاي يوزپلنگ خيره شد.نمي توانست تصميم بگيرد مي دانست اگر يوزپنگ به او حمله كند هر دو به پايين پرت مي شوند.توان مبارزه با يوزپلنگ را نداشت .نمي توانست عشق خودش را تكه تكه كند.هرچند چيزي از آن همه زيبايي و غرور يوزپلنگ باقي نمانده بود. اما گوزن هنوز هم عاشق بود.گوزن قدمي به عقب برداشت. آرام خودش را در دره عميق رها كرد، از دور چشمهاي زيباي يوزپلنگ را مي ديد كه به او خيره شده است زير لب گفت خوشحالم كه تسليم موجودي مغرور و بزرگ مثل تو شدم.
سر گوزن شكاف خورده بود و خون از لاي سنگ هاي كوه راه باز مي كرد.چشمهاي گوزن جايي ميان آبي آسمان را نگاه مي كرد و لبخندي روي لبهايش بود.در آخرين لحظه عشق بزرگش را ديد كه بالاي سرش ايستاده . يوزپلنگ جمع مي شد. پوستش چروك مي خورد و روباهي از زير ان بيرون مي آمد . روباه پوست يوزپلنگ را تا زد و پوزه ا ش را به خون گوزن ماليد.
صداي زوزه ي روباه در كوه مي پيچيد.