اول . اين نوشته يعني من يك ماه است ننوشته ام. تازه فهميده ام كه يك ماه است نمي توانم بنويسم.
دوم. هنرمند ها از كلاه شعبده بازي بيرون نمي آيند. هنرمند رنج مي كشد و رنج مي كشد و ورنج مي كشد. قرار بود در دفتر دوستي يادگاري بنويسم فكر مي كنم اين جمله همان است كه سعي كردم آن شب به دوست عزيزمان بفهمانم و نشد.
سوم. شب شعر دومين ماه هم برگذار شد.اما ....... اما يش را انها كه انجا بودند لمس كردند باقي قضايا مي شود به مرده لگد زدن كه ما اهلش نيستيم اما خودمانيم بياييد، اين ته مانده ابرويمان را نفروشيم.
چهارم. صداي جك و جانوران را شعر كردن هنر است؟ شايد! ما نمي دانيم. انها كه مي دانند بيايند برايمان از هرمونوتيك پتيكو پتيكو بگويند ( اينجا كه كسي به كسي نيست غلط بنويسي هم كسي نمي فهمد). هي مي گويم خوب يك نفس هم يك نفس است، چرا نگذاريم صدايش بلند شود اما نمي شود كه به خاطر رفاقت براي هر مزخرفي هورا بكشيم. دوستان اين يك وجب ابرو را به خاطر خدا حفظ كنيد.
پنجم. داشتم نمايشگاه دوست عكاسمان را نگاه مي كردم.قرار نبود حرفي بزنم يا حرفي بشنوم امده بودم كه مثل غريبه ها ببينم و بروم. اما نشد. نمي خواستم پاي اين جور حرف و حديثها باز شود اما بعضي حرفها هست كه اگر نگويي سر دلت مي ايستد. دوست عكاسمان عقيده داشت در يك سال و نيم گذشته هيچ اتفاق فرهنگي مهمي نيفتاده كه ايشان ازش عكس خبري بگيرند.
اما يك اشكال وجود داشت اهميت خبر را چه كسي مشخص مي كند؟ معيار سرشناس بودن و مهم بودن يك ادم چيست. ان شب هم گفتم كسي كه بعد از سال ها از ان طرف دنيا مي ايد و بعد با هزار بد بختي مي كشي اش اينجا تا بيايد حد اقل با نويسندگان و فعالان هنر اين منطقه اشنا شود كار مهمي نيست. يا جشنواره تئاتري كه در اين اوضاع با هر بد بختي كه هست برگذار مي شود؟ نه اينها البته كمكي به مطرح شدن و دعوت شدن ادم به اين طرف و ان طرف نمي كند.
و البته دوستمان حق دارد اينها را كم اهميت بداند. چرا كه تازگيها همه اتفاقها در انطرف فرهنگ مي افتد اتفاقهاي خوش رنگي كه عاقبت به خيري هم دارند.
مهم نيست لنز دوربينت را چند خريده اي. يا تا كجا رفته اي كه عكسي بگيري. يا چند سال جان كنده اي و تجربه اندوخته اي. مهم اين است كه عكس هايت به دل من ننشست رفيق....................
آن شب يخ كردم از مصنوعي بودن همه چيز. از لبخند ها، ازماسكها، از همه چيز هايي كه براي تو مهم بودند اما هيچ نگاه مستقل و روشني در پسشان احساس نمي شد. قرار بود چند خط بنويسم اما نشد...... حرفت بدجوري ادم را مي سوزاند. اينكه اتفاق مهمي ......... ولش كن انگار دنياي ما دارد به اندازه فاصله زمين و اسمان از هم دور مي شود...... اين عكاس آن عكاسي نيست كه ساعتها تحسينش مي كردم و عكسهايش را با خودم همه جا مي بردم و نشان مي دادم . دور شده اي ....... به اندازه نزديكيت به همه ان ديگراني كه اهميت دارند و خوشان و خبرشان را مهم مي شماري ....................
ششم. كسي از پنجره پشتي دارد سرك مي كشد. كسي كه شبيه هيچكس نيست. سايه ها ما را محاصره كرده اند از همه جا سرك مي كشند.