تبليغاتX
باغ های معلق

 

كسي كه گفت آري كسي كه گفت نه!

چيز هاي زيادي از خون مي شود فهميد. خيلي  از موضوعات رابطه مستقيمي با خون دارند. مثلا كسي كه وسط خيابان غش مي كند احتمالش هست كه قند خونش پايين آمده باشد يا كسي دچار سرگيجه مي شود يكي از دلايلش مي تواند اين باشد كه فشار خونش بالا رفته است.قرار نيست سمينار پزشكي بگذارم مسئله اين است كه گاهي وقتها احساس مي كنم چيزي توي خونم كم است. اين چيز كم مثل اكسيژن مي ماند. وقتي نباشد حتي قدم از قدم نمي شود برداشت.

وقتي قرار شد شب شعري داشته باشيم احساس كردم عنصر كم شده خونم را پيدا كرده ام. مدتها بود احساس مي كردم شعر خونم كم شده است.

نشستن و شنيدن كلمه ها از زبان شاعر كيف آدم را كوك مي كند. حتي اگر شعر بي سر ته باشد تو ته دلت بگويي اينها را كه يك جايي ديگري خوانده ام!

همين كه اسمش مراسم باشد و همين سي، چهل نفر جماعت هنرمند را مي بيني كه زير يك سقف جمع شده اند خودش غنيمتي است.

من نه ادعاي شعر فهميم مي شود و نه بلدم مجيز اين و آن بگويم.از يك چيزي خوشم آمد ان هم اينكه اين شب شعر دو نكته مثبت داشت

1-    شعر ها در دو وجه نو و كلاسيكش با هم راه مي آمدند انقدر كه نه سيخ بسوزد ونه مخاطب ..... آخر هم همه خوشحال بيرون بروند.....

2-    شاعران همه جاي استان بودند البته خيلي آرماني است كه فكر كنيم همه از تمام استان راه افتاده اند تا بيايند و در اين مراسم شركت كنند اما حضور همان چهار ، پنج نفر هم جاي اميدواري داشت.

قرار نيست به هم نان قرض بدهيم. اما من نمي توانم وقتي كسي كاري انجام مي دهد بگويم اينها كه كار نيست و مثل خيلي ها دماغم را بگيرم يك طرف كه در هواي ديگران نفس نكشم.حتي اگر كار انجام شده ناقص باشد..... حتي اگر خيلي چيز ها به نظرم آزار دهنده باشد مثل موسيقي كه قرار بود پس زمينه متنها باشد و شده بود سوهان روح..... حتي اگر بعضي ها بگويند نه! ونه هايشان سوال برانگيز باشد و........ حتي اگر ...... بگذريم دلم براي شعر تنگ شده بود و دوستان ....... اميدوارم ماه بعد هم شاهد اين نشستها باشيم ....شعر و داستانش هم چندان فرق نمي كند.........

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 18:34 توسط کاملیا کاکی |

تو را تكيه زده بر نرده هاي كشتي

 به ياد مي آورم

                     تو را مست

                                تو را مثل كلمه

در پيچ آن كوچه كه

خدا دو قدم مانده به پياده شدن

                                  زنگ خانه ما را زد.

ما در اتاق با گريه سيب مي خورديم

خدا از پنجره به اتاق ريخت

و فراموش كرد چراغها را خاموش كند.

تو را در كوچه هاي بن بست به ياد مي آورم

من از دريا برگشته بودم

                            با چشمهايي از ترس هميشه

                                                    توكوه را كلمه مي كردي

خدا از كلمه برگشته بود

تو از كشتي جا مانده بودي

                 با شراب خرما در چشمهايت

تمام يك شنبه مست بوديم

كسي از پشت كارت پستالها دست تكان مي داد

من در منظره هاي بي باران غرق مي شد

سكوت را گريه مي كردم

                              سقوط را

                                           كلمه را

فراموش كرده بودم تو بوي سوت قطار مي دهي

و پنجره هايي كه از اتوبوسشان جا مانده بودند

از كوه مي ترسيدم

و دستهايم را تو گرفته بودي

از فاجعه به خدا متوسل شديم

                              و خدا ما را به خيابان برد

                                             آرژانتين خيابان بلندي بود

با پرنده هايي كه از پرواز مي ترسيدند

و تاكسي هايي كه لوركا مي خواندند

تو را با بوي كاج

تو را با بوي كتابها به خاطر مي آورم

پنجشنبه را رو به انزوا باز مي كنم

فردا همه جا تعطيل است

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386ساعت 7:52 توسط کاملیا کاکی |

هي جكي . انگاراينجا داره شهر مي شه.

اين جمله اي است كه در يكي از فيلم هاي وسترن عهد تير كمون، يك نفر به يك نفر ديگه مي گه و اتفاقا اولين جمله اي است كه من بعد از ديدن يك چيزخياباني ( گفتن يك چيز شايد خوب نباشد اما بلاخره هر پديده اي يك چيز است حتي اگر گالري خياباني باشد) با خودم گفتم. ساعت هشت صبح بود و من با خودم فكر مي كردم دوازده تا بچه را چطور مي شود توي يك جاي يك متري كنترل كرد.

موضوع دوم فكر كردنم، كرايه تاكسي بود كه از صدقه سر جيره بندي بنزين سه برابر شده. موضوع سوم.... موضوعات فكري من انچان اهميتي ندارند كه بخواهم اينجا تكرارشان كنم فقط مي خواستم به اين جا برسم كه وقتي ذهنت درگير هزار و يك مسئله عجيب و غريب زندگي روزمره است ديدن چند عكس روي ديوار يكباره مي كشدت به جايي كه فكرش را هم نمي كني. كاري ندارم كه كيفيت عكس ها چطور بود يا چرا اسم بعضي ها روي ديوار نبود و.....

كل اين قضيه به نظرم خوب آمد انگار كم كم اين شهر دارد ياد مي گيرد به هنر جور ديگري نگاه كند. جوري كه فقط سود جويي نباشد و اين خوب است.

شايد براي ديگران اين مسئله كمي عجيب باشد اما فكر نمي كنم كسي يادش رفته باشد در خيابان هاي اين شهر چگونه اندك مظاهر زيبايي نابود مي شدند. به هر حال جاي شكر دارد انگار مي توانيم اميدوار باشيم كه بندرعباس كم كم جايي براي هنر هاي خياباني در خودش پيدا كند و به جاي ديدن چيز هايي كه هيچ تناسبي با شهر ندارند با كمك بر و بچه هاي همين شهر يك نماي تازه بر ديوار هاي شهر ببينيم.

 روش ديدن اين گالري خياباني

1-   ساعت هشت صبح سر كار برويد

2-   از كنار سيتي سنتر عبور كنيد

3-   به ديوار نگاه كنيد.

4-   فعلا نمي خواهد پول بدهيد اما خدا را چه ديديد شايد از فردا پولي شد.

نتيجه گيري

1-   گالري خياباني مردم را به هنر علاقمند مي كند

2-   گالري خياباني چند دقيقه اي شما را علاف مي كند اما شما از علافيتان لذت مي بريد

3-   گالري خياباني هيچ ربطي به نمايشگاه غذا ندارد.

4-   گالري خياباني پل براي رسيدن به ..... نيست.

5-   مهم اون عكسها نيستن،مهم اخرين تابلو كه خيلي چيز هارو نشون مي ده.

6-   تا اطلاع ثانوي همه چيز لذت بخش است.

 

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 23:4 توسط کاملیا کاکی |

پشت به صندلي ها مي نشيني. آفتاب از شيري ديوار مي ريزد روي دستهايت. خوابت گرفته است. زمين مدار هميشه اش را طي مي كند. ديوار روبه رويت ترك برداشته يك ترك بزرگ، مي خندي مي گويي من ترك خوردم. مداد را برمي داري و نقش خط هاي ديوار را بر روي كاغد مي كشي. صداي در مي آيد. در هميشه صداي غريبي مي دهد. نقش ترك ديوار با باد كولر مي لرزد.

هيچ كس نمي داند چه اتفاقي دارد مي افتد. شرح وسوسه بر روزنه ها نوشته مي شود. راديو وز وز مي كند. از سالن كتابخانه بيرون مي آيي. به رديف كتابها دست مي كشي بوي خاك و نم را از لابه لايشان احساس مي كني.كتابي مي كشي بيرون و خيره مي مي شوي به عكس دو پسر بچه كه پشت به هم ايستاده اند. يكي سفيد يكي سياه.....

سر و صدا زياد شده است. مي داني كسي قرار است بيايد اما نمي شناسيش. باد تكه كاغد هاي كف خيابان را تكان مي دهد. ليوان چاي را در دستهايت مي گيري. اخم مي كني.

- مگه اين ليوانها را نمي شورن؟ پرلكه..

دفتر ها را ورق مي زني. كتاب هاي جديد روي ميز باز مانده اند. برگه هايشان را باد كولر تكان مي دهد. برچشب ثبت را پشتشان مي چسباني.صفحه اول كتاب را مي آوري و بو مي كشي . بوي كاغذ چاپ شده مي دهد. كاغذ زير انگشتهايت پيچ مي خورد. كلمه ها مي لرزند.كاغذ هاي سفيد را بر مي داري. بچه ها كم كم پيدايشان مي شود. مي خواهي برايشان يك چيزي بخواني. كتابها را زير ورو مي كني.شعر ها در فكرت بالا و پايين مي روند.بهار ، تابستان،عيد، دريا، رو به همكارت مي گويي

- كسي راجع به سيل براي بچه ها شعر نمي نويسه؟

همكارت مي خنندد و تو را نگاه مي كند.

- بهشون بگن اگه سيل بياد ما براتون چكار مي كنيم؟

كلاس پر مي شود از صداي جيغ. باد بيشتر مي شود. درختاي پارك خودشان را مي كشند به سينه آسفالت. باران شيشه هاي پنجره را مي كوبد. مي ترسي در باز شود و بخورد به صورت بچه ها كه پشت در ايستاده اند.

دستهايشان را مي گيري و دور خودت جمع مي كني.آرام مي گويي :كسي مي دونه رستگاري يعني چه ؟

كسي نمي شنود. سعي مي كني بچه ها را دلداري بدهي. تصوير موج دريا چشمهايت را مي گيرد. يكي مي پرسد سونامي هم همين شكلي بود؟

خودت را مي كشي تا پشت در آب كم كم بالا مي آيد . پله ها را يكي يكي مي بلعد.جهت باد را تشخيص نمي دهي. شبه سرگرداني از آب مي پيچد به خودش. در را باز مي كني. مطمئني بچه ها جايشان امن است. شبه دستش را به سوي تو دراز مي كند.انگشتهايش را بر پوست صورتت لمس مي كني. خوابت مي آيد. شاخه اي شكسته به دستت مي خورد. شاخه را مي گيري و كشيده مي شوي مياد باد كه با آب مي رقصد. رقصت گرفته است. از پله هاي آب گرفته پايين مي آيي.تا زانو فرو مي روي در گرماي شور. مي داني كسي كه نمي شناختي اش آمده است. يك نفراز داخل صدا مي زند.

- ديونه شدي. بيا تو....

نمي خواهي بشنوي. به باد مي گويي تا حرفش را ببرد جايي ميان دريا سر به نيست كند كلمه هايش را. آب به پله سوم رسيده است. ماهي زرد كوچكي لابه لاي شن ها مي لولد . برق پولك هايش را بي نور آفتاب مي بيني. پايين تر مي روي. آب موج دارد. دريا آمده است تا وسط شهر. مي چرخد توي سينه ات. پرنده اي روي آب بالا و پايين مي رود. روي آب مي نشيني. صداي قايق هاي موتوري مي آيد. قايق به تو مي رسد طنابي برايت پرت مي كند. بلند مي شوي و از كنار قايق قدم زنان مي گذري. بچه ها از كنار در برايت دست تكان مي دهند. شبه سرگردان باران از خيابان مي پيچد و باز به سويت مي آيد قطره ها مثل سوزن در پوستت فرو مي روند موهايت پخش شده. باد مي كشدش. برمي گردي همه جا سياه است. آب در چشمهايت فرو مي رود. ماهي طلايي بزرگي از زير پايت مي گذرد. بيرون مي پرد. از ماهي مي پرسي

- تو اومدي اينجا رستگار بشي؟

ماهي باله هايش را تكان مي دهد و مي گذرد. مي خندي و با باران مي چرخي.

آب تا پنجره خانه ها بالا آمده. در شهر كسي نيست. مي داني بچه ها جايشان امن است. روي آب پر از ورقه هاي كتاب است. كتابهاي كودكانه.بچه ها از ميان كلمه ها لبخند مي زنند. ترك ديوار هم روي آب شناور است. كاغذ را بر مي داري جلو صورتت مي گيري.

- گفتي دريا از كدوم طرفه؟ 

 

 

+ نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386ساعت 22:23 توسط کاملیا کاکی |