از دست شويي كه بيرون آمدم رو به روي آينه ايستادم. تصميم گرفته بودم دستهايم را بشويم. اين خيلي طبيعي است كه وقتي آدم از دست شويي بيرون مي آيد، دستهايش را بشويد.
اما قبل از اينكه دستهايم را بشويم مسواك را برداشتم. اين كارم مطلقا ناخود آگاه بود. من هيچ تصميمي براي شستن دندانهايم نداشتم. معمولا شبها هم دندانهايم را نمي شويم.يك دليل خيلي ساده هم براي اين كارم وجود دارد وقتي شبها دندانهايم را مسواك كنم، نصف شب، دهانم خشك مي شود، آنوقت بد نفس مي كشم.آنقدر بد كه حتما بايد كسي از خواب بيدارم كند و يك ليوان آب دستم بدهد. همين جا دو مسئله اساسي در زندگي من پيش مي آيد.
كسي كه شبها پيدا بشود و آب به دست آدم بدهد. با فرض اينكه همچين كسي وجود خارجي داشته باشد و اينكه حوصله كند آب دست آدم بدهد و مسئله دوم اينكه وقتي آب به دست آدم داد، فردا صبح قضيه را به رخ آدم نكشد كه هي من ديشب آب به دستت دادم.
من مسواك را با دستهايي كه احساس مي كردم كثيف است برداشتم. اين احساس هم كاملا طبيعي است. هر كسي يا حد اقل آدمهايي كه من مي شناسم وقتي از دستشويي بيرون مي آيند، احساس مي كنند دستشان كثيف است به همين خاطر سريع دستشان را مي شويند.
البته نظريه پزشكان هم در اين قضيه بي تاثير نيست از بين 1798 نوع مرضي كه تا حالا كشف شده ،حداقل هزار و خورده اي نوعش يك رابطه مستقيمي با نشستن دست دارد. كشور هاي جهان سوم هم به همين خاطر درد و مرض زياد دارند.اطلاعات جامع علمي نشان مي دهد كه وقتي در يك كشور سرانه مصرف صابون به نسبت دستهايي كه بايد شسته شوند پايين باشد. كشور قطعا در گيرجنگ مي شود.اصولا شروع تمام جنگها به نشستن دست ربط دارد.وقتي كسي دستهايش را بعد از هر عملي نشويد، ديگران متوجه آلودگي دستهايش مي شوند و اين آلودگي وسواس خاطر مي آورد.بعد آنها تصميم مي گيرند اين دستها را خودشان بشويند و دستها هم كه خود به خود شسته نمي شوند، حتما بايد يك شورايي امنيت اين شستشو را تامين كند.
اما قضيه اين نوشته، تصميم من بود و اينكه من كاري را كاملا خلاف تصميم خودم انجام دادم.وقتي متوجه شدم چه احساس بدي از اين تصميم نگرفتن دارم. سريع دستهايم را شستم تا به مسير اوليه ام برگردم . اين مسير اوليه را روانشناسم بعد از جدايي ازمرد اول زندگيم يادم داد. روانشناسم مي گفت تو از مسير اوليه زندگيت دور شدي يعني همه وجودت رو وابسته به اون كردي و حالا ديگه به سختي مي توني دنياي بدون اونو درك كني. راست مي گفت در تمام مدت زندگي مشتركمان او بود كه تصميم مي گرفت من چه كاري بايد انجام بدم و با چه كساني رفت و آمد يا كار كنم. روانشناسم مي گفت محور زندگي هر كسي را خودش بايد مشخص كند و من بايد كاري را انجام بدهم كه تصميمش را خودم مي گيرم.
مسير اوليه من شستن دستهايم بود اما بدترين اتفاق ممكنه برايم پيش آمد من صورتم را شستم اين نه تنها تصميم من نبود بلكه تمام نقشه هايم را از بين مي برد.
من تصميم گرفته بود شب صورتم را نشويم و صبح با ته مانده همان آرايش ديشب سر كار بروم و يك جوري توجيهش كنم كه ديشب يادم رفته است، صورتم را بشويم.اين قضيه به نظر خيلي ها جدي نيست. براي همه كارمندان اداره ماهم جدي نبود اما از روزي كه رئيس اداره صبح جلوي اتاقش ايستاد تا به ما صبح به خير بگويد به كل جريان شك كرديم. دليلي نداشت رئيس اداره اي كه براي قضاي حاجت هم صندلي اش را ول نمي كند، هر روز صبح بايستد رو به روي اتاقش و به تمام زنهاي اداره صبح به خير بگويد و حين صبح به خير گفتن هم صورتش را جلو بياورد. آنقدر كه بوي گند دندانهايش را تو دهن بشود حس كرد.
گاهي وقتها ديگر نمي شود خودت را بسپاري به هر چيزي كه اتفاق مي افتد.مخصوصا وقتي احساس مي كني اين اتفاق ها دارد تو را به جاهاي احمقانه اي مي كشاند. زماني كه تو خواسته هايت را زير پا له مي كني تا ديگران براي خوشان هورا بكشند.
براي همين بود كه تمام آخر شب خارش و سوزش دور چشم و روي پوستم را تحمل كردم تا يك جورهايي اعتراضم را به وضعيت موجود نشان دهمو حالا اين قضيه صورت شستن بدون اراده و تصيم قبلي همه جايم را داشت مي سوزاند.
ماجرا به همين جا هم ختم نشد من صورتم را نه يك بار بلكه چهار بار شستم.مطمئن بودم هيچ اثري از خطهاي پشت چشم و رنگ روي گونه هايم باقي نمانده است.
تقريبا نيم ساعتي هست كه از دستشويي بيرون آمده ام. تصميم دارم بخوابم اما نمي دانم چرا دارم اينها را مي نويسم در زير پتويي كه احساس خفگي به آدم مي دهد.شايد به خاطر اين است كه اين مسئله مسواك زدن قبل از شستن دستها دارد خيلي حاد مي شود.تمام مدت زندگي ام عادت داشتم بدون هيچ رواندازي بخوابم.حالا پتو را روي سرم كشيده ام و تمام تنم را زيرش پنهان كرده ام دليل خاصي برايش پيدا نمي كنم.پتو را هم ناخود آگاه مثل برداشتن مسواك رويم كشيده ام . فكر نمي كنم به اين زودي ها خوابم ببرد. زير اين پتو نوشتن خيلي سخت است مخصوصا اينكه شرجي هوا آدم را كلافه مي كند و از همه جاي آدم عرق سرازير مي شود.اصلا دلم نمي خواهد اين پتو رويم باشد اما هست و فكر مي كنم بايد باشد. اما من هيچ تصميمي براي هيچ چيز ديگري نگرفته ام..........
اين را به مناسبت اعدام صدام نوشته بودم. اما فرقي هم نمي كند هرچه زمان بگذرد اين درد كهنه نمي شود.هنوز هر سال سوم خرداد سالروز باز شدن اين زخم كهنه است.
صدام اعدام شد.
کاش یک شیشه از خون صدام را گرفته بودند.باید یک شیشه از خونش را نگه می داشتند همیشه دلم می خواست بدانم خون او چقدر از ما قرمز تر است.حتما خون او قرمز تر بودن که می توانست ما را گروه گروه به کشتن بدهد. خانه ما را خراب کند و باز هم بخندد. بخند اقا بخند ............
صدام اعدام شد.
صدام از بالای طناب، شهر را می دید، زمین را می دید ،که دورش تاب می خورد صدام مردم را می دید و صدای های های گریه ها را می شنید. صدام می توانست از بالای تیرک چوبی همه چیز را به خوبی ببیند.
صدام اعدام شد.
دلم می خواست توی جلسه دادگاه صدام بودم.دلم می خواست بودم و می گفتم دلم برای خانه ام تنگ شده صدام . دلم برای اتاق های تو در تو و عکس های بیست سالگی مادربزرگ. صدام نگاهم کن همه می گویند شبیه جوانی های مادر بزرگم شده ام. خانه ام را به من پس بده، جوانی پدرم وکودکی خودم را که توی آوارگی گم شده است. خیلی زود بود صدام بمیرد صدام هنوز جنازه خانواده ام را به من پس نداده است و چشمهای مادر بزرگم را که یک ماه است توی اغماست.
صدام اعدام شد
بالای سر مادر بزرگ ایستاده ام. آرام روی تخت خوابیده است. باچشمهایی که سالهاست نمی بیند. جای سوزنها یی که به تنش فرو کرده اند کبود شده ، بنفش ، سبز و از زخمهایش چرکابه و خون بیرون می ریزد. دکتر دستم را می کشد می خواهد بیرونم کند. سرم را آرام می برم کنار گوش مادر بزرگ می گویم:صدام اعدام شد.
صدام اعدام شد
دنبال قبر پدر بزرگ می گردم. چهار ردیف باید از کنار جوی آبی که بهار ها بچه غورباقه ها تویش شنا می کنند جلو بروی بعد از قبر دایی دو قبر مانده به دیوار زیر درخت نارنجی که کاشته ایم.
آقا جون خوابیده است. دست می کشم روی سنگ سیاه. نمی خواهم بیدارش کنم. آقا جون سالها آرام خوابیده است. اما باید بگویم خم می شوم روی قبرسرم را می گذارم جایی که باید سینه اش باشد ........می گویم صدام اعدام شد.
صدام اعدام شد
گردنبندم را توی مشت گرفته ام با آخرین نامه ای که برایم نوشته است. کلمه های گوشه نامه از بس تاشده اند خوانده نمی شوند. مریم توی گردنبندم می خنندد . نامه و گردنبند را می گذارم روی قبر. عمو محمد خواب است.بیدارش نمی کنم زیر نامه اش می نویسم صدام اعدام شد. میگذارمش با گردنبند جایی که نوشته است بسم رب شهدا ....... خاک های قبر نامه را می پوشانند. از قبر که دور می شوم خش خش کاغذ را می شنوم. باد شمع ها را خاموش می کند...........
حالا همه مرده ها از مرگ صدام با خبر شده اند ........ صدام اعدام شد .... صدام موقع اعدام می خندید ....... صدام به همه ما می خندید.......