تبليغاتX
باغ های معلق

امروز بعد ار مدتها شرق را خريدم. يك سالي مي شود درست و حسابي روزنامه نخوانده ام. مثل مادري كه بچه گمشده اش را پيدا كرد است. صفحه به صفحه را گشتم تا ببينم جايي از بدن اين بچه زخم شده است؟ زخم شده بود. همه جايش ... مثل رود خانه اي كه جلويش سد ببندند. تنها روزنه باريكي بود اما بوي روزنامه همان بو بود. بود كاغذ چاپ شده. بوي كلمه.....

دلم تنگ شده بود براي خواندن. براي كلمه به كلمه جلو رفتن. براي چشم درد گرفتن و خشك شدن دستها از زمين و رو به سينه خوابيدن......

آن روزها بر نمي گردند اما هنوز هم كلمه همان كلمه است. حتي اگر مخاطبي نباشد.نمي تواني خودت را دور كني نمي تواني از بوي كاغذ چاپ شده فرار كني نمي تواني حس خوب خودكار را ميان دستهايت نديده بگيري.

نوشتن خوب است. نوشتن تنها راه زنده ماندن است و خواندن مثل نفس كشيدن زيباست.حتي اگر كلمه هاي افسار زده باشد...........

+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 1:27 توسط کاملیا کاکی |

آخرين نصف النهار چشم تو

درست از وسط معبد هندو ها

كسي دست بلند كند كه

                            آقا منم ....

متني كه قرار بود

                 همسفرت باشد

از خرابه دست تو

                      آب بخورد

تعظيم

          به ساحت مقدس ديوار

گوش شنوايي؟

پرتم

      از مرحله

                   از معبد

بيرون مي كني

تا نهار چشم تو

                نصف كند

ميل في ليل ليلي شدنم.

هندي مي رقصم

                  با پيراهني نارنجي

از خطهاي پيشاني ات

تا چالهاي مهربان گونه ات.

مست كنم.

خط خون كشيده شده تا معبد

                                برهنگي بكارتم

زنها تا سينه

                   مردها تا كمر

كمي بالا تر از نصف و نهار

                                    چشم تو

                                               نصف مي شوم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 0:56 توسط کاملیا کاکی |

 

بهار دارد مي آيد. اين روزها به اندازه تمام لحظه هاي زندگيم به بهار فكر كرده ام. فكر كرده ام و حرص خوده ام. بهار مي آيد؟ كجا ؟ به كدام خانه؟ رنگ به رنگ مي شويم با بهار؟ جوانه مي زنيم؟ اينها براي ديگران خوب است خودمان كه مي دانيم چطور سالي را پشت سر گذاشته ايم. حالا كه خدا را شكر همه دوستان به سر و سامان رسيده اند و هر كدام دستشان به جايي بند است. گيريم كه رو نباشد اما حالا كه همه مي دانند ..................

بر مي گردم به خودم. جز خودم چيزي نيست براي شكستن. براي خاك كردن. براي له كردن.مرده ها پشت سرم صف كشيده اند. ايستاده اند تا ببينند چه خبر مي شود و ما كي به كجايمان مي رسد تا دستمان را بگيريم جلوي ماشين زندگي و بگوييم وايسا مي خوام پياده شم.

براي آدمي مثل من كه هيچ وقت هيچ كجا وطن نبوده تحمل اين روزهاي احمقانه چندان سخت نيست اما گاهي فكر مي كنم كه چرا اينجا به آدمهاي خودش هم رحم نمي كند چه به رسد به ما كه جاي خود داريم همانها كه بعد از مرگ صالح سنگبر توي سر خودشان مي زدند.چرا بقيه را نمي بينند كه دارند در تنهاييشان مي پوسند. 

چقدر ما مرده پرستيم حتما بايد جنازه كسي روي دستمان بماند؟ حتما بايد براي مرده ها هورا بكشيم؟اي بخت سوخته.........اي.....

هميشه ميان فاجعه يكي بايد قرباني شود و چه پستند مردمي كه قرباني را انتخاب مي كنند.تا دريا آرام بگيرد. مهم نيست كه برسر قرباني بيچاره چه مي آيد .....

سال  پاره پاره اي داشته ام و نوشته هاي امسال هم مثل روزهايش پاره پاره مي شود. چه مي شود كرد زندگي همين است ديگر تيپا مي خوري .بد و بيراه مي شنوي. حرفهاي خاله زنكي را تحمل مي كني و آخرش وقتي چيزي ته حلقت گير مي كند چاره اي نداري جز اينكه براي كسي بلغورش كني. حتي اگر مسافر كنار دستي ات  روي صندلي ماشين قراضه  مسافر كش روبه روي دانشگاه باشد......

خوب نيست كه  آدم خودش را به كسي تحميل كند. خوب نيست براي رفاقت هاي مرده گريه كني!سال دارد مي رود مثل لاتهاي چاقو كش ردپايش را روي صورتمان گذاشته است.

داستان هميشه مظلوم ترين و ماندگار ترين بخش هنر بوده است. بقيه بلدند هوچي بازي در بياورند و مثل ماهي هاي پولكي عيد سر سفره ها حلوا حلوا بشوند اما داستان و داستان نويسش سرشان را مي اندازند پايين و از كنار ديوار راه خودشان را مي روندمراقب هستند پا روي سايه خودشان هم نگذارند. تا به تريج قباي ديواري بر نخورد .همين مي شود كه بر زمين شورزار اين خاك درخت زيبايي قد مي كشد كه قطره قطره شيره جان حاشيه نشين ديوار را مي مكد. اما هست و هيچكس نمي تواند از ريشه بزندش.

دوستي مي گفت شما مگر چه كار مي كنيد؟ مگر داستان در سال گذشته چه تكاني خوده؟

تكان خورده عزيز اما تكانش را شما نمي بينيد شما كه سرتان با كاغذ كادو ها و بادبادكها گرم است چشم ديدن نفس نفس زدن اين ماهي كوچك را نداريد.ماهي كوچكي كه راه خودش را از بين لجنها و فاضلابها باز مي كند...........

هنوز دارم حسرت روزهاي گذشته را مي خورم. روزهايي كه فرقي با امروز نداشتند. ما تنها بوديم و جز همديگر و خدا كسي را نداشتيم. اما رفاقتها روي حساب دل آدمها بود نه بند شدن به اينجا و آنجا. آن روزها هم كسي دلش به حال مانمي سوخت. كاري براي ما نمي كرد اما حداقل ما گاهي دستي از سر دوستي بر شانه هم مي گذاشتيم و به اين فكر نمي كرديم كه اين شانه چند متر ما را بالا مي برد وقتي پا رويش ميگذاريم......

لعنت به اين شب سياه لعنت ................

قلمهايتان را غلاف كنيد. وقتي قلم بشود تيغه چاقويي كه دل دوستان را پاره پاره ميكند شكسته اش بهتر ................. 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 0:4 توسط کاملیا کاکی |