بعد از يک ماه چقدر بد است که با گريه برگردي. با بغض با درد، درد ، درد. انگشت بکشي به خون دلت و روي ديوار بنويسي خدا حافظ مسافر.چند وقت پيش بود يکي پرسيد چرا توي نوشته هايت هميشه خون ريخته مي شود و اين همه گريه .... ان موقع من زل زده بودم به انگشتهايم که از نوکشان خون مي چکيد روي صفحه کاغذ. خواستم بگويم اين خون خيلي وقت است روي دست ما مانده. نگفتم.
حالا اما تنم کرخت است از درد. از گريه، از خوابي که لامصب نمي گيردمان. روي ديوارها پر از پارچه هاي سياه است. بندرعباس سهم خودش را از سياهي گرفته است.ديوار ها زل زده اند به هم و لال نوشته هاي هم را نگاه مي کنند. مصيبت وارده را ..... مصيبت وارده....... کي گفته مصيبت را وارد کنند که تن ديوار اين طور بلرزد از ميخ هايي که مي کوبند به تنش. خون به جگر شده است بندرعباس. از تن هايي که وسط آن جهنم سوختند.
دلم تنگ است. دلم براي پسرک همسايه تنگ شده است که يک خرگوش داشت و از ميان ميله ها زل مي زد به من و مادرش که هميشه از گربه هاي من شاکي بود.
دلم براي دختر همسايه که توي کوچه با دوستهايش مي دويد و اندي مي خواند.... دلم براي خوشکلا بايد برقصندت تنگ شده دختر. کجايي چرا نمي رقصي روي جنازه هواپيما؟ چرا نمي خندي توي کوچه.
دلم براي عروسي هاي کوچه تنگ شده.مي خواهم عروس سوخته هواپيما را در آغوش بگيرم و بگويم مرا ببخش من از ماشين گل زده ات شب عروسي شاخه ميخکي دزديده ام..........
روايت دوم
بندرعباس را بکنيد شهري که اتوبوسش ديروز زير سنگها له شد.
روايت سوم
لباست را بده خونهاي روي دستم را پاک کنم.
روايت چهارم
ما نفت داريم. ما تاريخ داريم. ما هوايپما نداريم. ما راه نداريم.
ما مرگ داريم. تقصير ما نيست. تقصير هيچکس نيست. ما خوشبختيم. داريم خوشبختي را سبز رنگ صادرات مي کنيم و به جايش مصيبت واردات مي کنيم و مي کوبيم به ديوار شهرمان. خيالتان راحت باشد ما خوب خوبيم.اينجا هوا آفتابي است و پرنده ها بر برجها تخم مي گذارند.