تبليغاتX
باغ های معلق

وفکر کن که چه تنهاست

اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بی کران باشد.

ایستاده بودم رو به روی دریا و موج می خزید لای انگشتهایم. داشتم به ماهی کوچک فکر می کردم. که بی آنکه بخواهد اسیر دریای بی کران می شود.مثل همین ماهی ها که لای تور های بسته به تیرکهای چوبی گیر می کنند.تنها وقتی مد فرو می نشیندو ماهی لا به لای تور می ماند می تواند عمق آبی دریا را درک کند حتی اگر به ثانیه نکشد. این نفسهایی که در جزر فرو می رود و دیگر بالا نمی آید. تنها وقتی می ایستی روبه روی دریا حال ماهی کوچک را درک می کنی . طوفان دریا که فرو بنشیند می توانی عمق فاجعه را درک کنی. عمق فاجعه یعنی تو که زخم خورده روی ساحل افتاده ای و درد دارد به تمام تنت می پیچد. می توانی لمس کنی زخمهایی را که از فاجعه بر تنت جا مانده اند. چشم باز می کنی و می بینی رو به رویی با همه ی لحظه های گذشته. تحمل این ثانیه ها از تحمل خود درد سخت تر است. ماهی کوچک دچار آبی بیکران شده بود و تور داشت به حماقتش می خندید.و من بی انکه بخواهم زل زده بودم به چشمهایش که به اندازه باز و بسته شدن دهانی فرصت داشت آبی بیکران را درک کند. ماهی داشت می مردو من به این فکر می کردم که حالا بعد از این طوفان چطور می توانم چشم بدوزم به آبی دریا بگویم این هم می گذرد. نه رو به روی دریا که بایستی دیگر زمان نمی گذرد تنها ثانیه ها تکرار می شوند حتی اگر صدای باز و بسته شدن دری باشد. حتی اگر پرهیب سایه ای از گذر کوچه باشد حتی اگر ......

این مرور ثانیه ها به جنونت می کشد وقتی که رو به دریا ایستاده باشی و ماهی کوچک به قدر باز شدن دهانی وقت داشته باشد که آبی بیکران را دچار باشد.

+ نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1385ساعت 0:38 توسط کاملیا کاکی |

 

گاهي چيز هايي مي بيني يا مي خواني انگار آنها را قرنها زندگي کرده اي. مدتها بود فکر مي کردم چرا دلم براي اين آدمهايي کشته مي شوند نمي سوزد. چرا آدمها هميشه زير خوبيهايشان يک شرارت پنهان دارند. نه اينکه بد باشند نه احساس مي کنم، جايي ،چيزي، پنهان شده است که مرا مي تاراند. مدتهاست دارم به داگويل فکر مي کنم. شهري که تمامش را مي تواني خياباني يک طرفه تصور کني. با پانزده آدم و شش بچه و يک سگ. هر کدام ما مي توانيم گريس باشيم که به اين شهر پناه مي آوريم. چقدر اين شهر شبيه شهرهاي خودمان است. زيبا با غروبي سرخ رنگ، با مردماني که چهره هاي رنج کشيده اما مهربان دارند. عاشقشان مي شويم و قصد مي کنيم بمانيم. مهم نيست چرا ما پناه آوردهايم تنها اين مسئله مهم است که آنها بايد ما را بپذيرند. و ما بايد ثابت کنيم لياقت ماندن دراين شهر آرماني و زيبا را داريم.آنها ما را مي پذيرند و مهربانيشان را نثار ما مي کنند. آه چه سعادت نزديکي.!

اما حقيقت هميشه دو رو دارد. سياهي لجنها ناگهان بيرون مي زند و همه جا را مي گيرد و درنهايت جنازه لهيده و خرد شده ما در زير تحقير و توهين و خيانت بيرون پرتاب مي شود تا برگردد به همان جايي که از آن آمده است.

 براي همين هم هست که مدتهاست فکر مي کنم چقدر آن گلوله اي مظهر خشونت است. زيباست. چقدر عاشقانه است. وقتي که پر از نفرت باشي وقتي حالت به هم بخورد از اين همه بخشش. نمي خواهم قضيه را فمينيستي کنم براي همين هم نمي گويم چرا آنکه هميشه مي بخشد زن است. چرا بايد خودمان را ببخشيم. چرا بايد ايثار کنيم. که چي که خوب به نظر بياييم لعنت به اين خوب بودن.که تهش جز لجني که هي از سر و تنت بالا مي رود چيزي باقي نماند. اما در حقيقت اين ماجرا هيچ فرقي بين زن و مرد ندارد هرکه خودت را بي بهانه ببخشد مي شود دستاويز سوءاستفاده ديگران. هميشه با داستان درخت بخشنده استاين مشکل داشته ام چرا بايد درخت همه چيزش را ببخشد که نيست بشود که هيچ بشود. پس خودش .پس  منش چه مي شود؟ همه چيز که براي ديگران باشد يک روز چشم باز مي کني و مي بيني دلت مي خواهد يک کلت برداري و جالي کني توي سر هر که رو به رويت ايستاده است. داگويل همه ماست. خود خود ما. انطور که هستيم نه آن طور که نشان مي دهيم. داگويل فيلم خوبي است. فيلمي در يک مقدمه و هشت پرده همه زندگي ما پخش مي کند توي صورتمان تا پرده که مي افتد با چشمهاي بهت زده و پر از نفرت رو به روي آينه بايستيم و بگوييم لعنت به ما.    

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 0:4 توسط کاملیا کاکی |

می نویسم به تو با هنوز نیامده بودنت

خوبست که اینجایی  خوبست که خواب نیست

سلام عزیز  خوش آمدی.

به رسم مرغ دریایی ُ پر از پر تماشایی ُ  به سوز و ساز شیدایی ُ برقص

                                                                                 برقص

                                                                                            برقص 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 22:25 توسط کاملیا کاکی |