تبليغاتX
باغ های معلق

جامعه شناسي يک پياده روي چند نفره

مي شود خيلي چيزها را راحت محکوم کرد.مي شود نشست کنار گود و .....

اما من فکر مي کنم ما به چيزي بيش از اين نياز داريم.

نه اينکه اين جور تحرکات و اجتماعات نبايد باشد امابيايد يک بار منطقي به قضيه نگاه کنيم.يک عده يک عده ديگر را دعوت مي کنند تا تجمع کنند. بعد بي هدف و سرگردان توي خيابان رهايشان مي کنند. و نتيجه اي که حاصل مي شود جز هرج و مرج و آنارشيست بازي چيز ديگري نيست. اين اتفاقات به نظر من جرقه هاي کوچکي هستند که بي هدف و سرگردان به اطراف پخش مي شوند و اگر به چيزي بخورند آتش سوزي راه مي اندزند. چيزي که امروز به آن نياز داريم يک آتش گرم و شعله ور و دائمي است.چند وقت پيش سر يکي از کلاسها يکي از دوستان داشت کنفرانس مي داد و در نهايت به اين نتيجه رسيد که زناني که بيرون از خانه کار مي کنند به احتمال قريب به يقيين اکثر بچه هايشان مجرم مي شوند.وقتي به اين دوست عزيز اعتراض کردم که اين نگاه يک نگاه دگماتيزه به يک مقوله ي اجتماعي است. وشما حق نداريد براي ديگران تکليف تعيين کنيد. بيش از نيمي از دختران و زنان حاضر در کلاس شروع به حمايت از اين آقا کردند.يکي از اين خواهران گرامي مي گفت زنها از همين حقوق خود سوءاستفاده مي کنند چه برسد به اينکه حقوق بيشتري هم بهشان بدهند! خوب در جامعه اي که زنان دانشجوي حقوقش اينطور به تحقير شدن و زير دست بودن عادت کرده اند. چيزي به عنوان حق برايشان معنايي ندارد. اين طور تکه پاره کردن خود جز سياهي لشکر يک فيلم کمدي شدن چيز ديگري نمي تواند باشد. قصدم توهين به کسي نيست اما جامعه امروز ما هنوز به درجه اي از روشن فکري نرسيده که توان يک مبارزه فرسايشي براي احقاق حقوق خود را داشته باشد. به جاي توي خيابان ريختن و تحريک جامعه اي که جز زبان باطوم راهي براي ديالوگ کردن ندارد. بهتر است دست به روشن گري بزنيم و حتي اگر شده نفر به نفر ذهن مرده زن ايراني را هوشيار کنيم. چطور مي شود انتظار داشت زني که کتک زدن مردش را نشانه قدرت او مي داند از چنين حرکتي حمايت کند. اشتباه تاريخي ما هميشه همين بوده است. ما جامعه را نمي بينيم تنها دلمان به چهار نفري خوش است که اطرافمان را گرفته اند.تحول و تحرکي اگر قرار است صورت بگيرد بايد از دل جامعه باشد يعني زن ايراني اول از همه در خانه خودش نگذارد حقش از بين برود بعد حقوق اجتماعي اش را طلب کند وقتي زنان و مردان ايراني اين ذهنيت تاريخي فرو خفته جنس دومي را کنار گذاشتند مي شود به يک رفراندم فکري و اجتماعي اميدوار بود.

اگر تاريخ اروپا با تحرک زنان تغيير کرد به اين دليل بود  که سالها زنان به تغيير دروني خود مشغول بودند. فکر ها همه در جهت احقاق حقوق همسو بود. اما در جامعه ايراني يک سر شماري ساده ما را به اين نتيجه مي رساند که در برابر هر زن آگاه حد اقل صد زن نا آگاه وجود دارد.

به تاريخمان نگاه کنيم. هر بار که جامعه را مثل گله پشت سرمان راه انداخته ايم نتيجه اش از چاله به چاه افتادن بوده است.يک حرکت مردمي وقتي اعتبار مي يابد و مي تواند نتيجه بخش باشد که هر فرد در سطحي از تفکر باشد که  از حد اقل حقوق خود با اطلاع باشد و ترس از بيان کردن نداشته باشد آنگاه است که مي توانيم چشم به تغييري شگرف در جامعه داشته باشيم.

     

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 23:28 توسط کاملیا کاکی |

 

ثانيه ها اتقافي نيستند

مادر بزرگم آرزو به دل مرد. هميشه مي گفت مي خوام يه نفرو ببينم و بعد بميرم. وقتي پيدا کردندش چشمش به سقف بود و دهنش پر از لجن سبز رنگي که تا روي فرش ريخته بود. اگر خوب مي گشتي چند تايي هم کرم پيدا مي کردي که آن وسط ها مي لولند.

حالا مي فهمم که شمردن روزها چقدر سخت است. او مي گويد تمام مي شود من مي گويم مي دونم که نمي ياي. او مي خندد. نمي دانم چرا هيچ جا ما به جاي من و او نوشته نمي شود. فکر مِي کردم مِي شود تقدِير را تغِيِير داد اما حالا وقتِي

تک تک حادثه ها در متن دِيگرِي، در تن دِيگرِي تکرار مِي شود. کم کم باور کرده ام اِين ِيک چرخه ِي طبِيعِي است. چرخه اِي که ناگذِير سلسله در سلسله تن به آن سپرده اِيم.

مادر بزرگم مرا دوست داشت.خوابهايش را برايم تعريف مي کرد. مي روم توي اتاقش بوي نا مي پيچد و قاتي نفسها پايين مي رود.سيگار را روشن مي کنم مي نشينم کنار ديوار و تکيه مي زنم به در کمد که نيمه باز مانده است.دود بالا مي رود. راست مستقيم. نمي پيچد. تکان نمي خورد. توي هوا مي ايستد.بلند مي شوم و پنجره را باز مي کنم. بيرون باد و خاک شده است. باد هو مي کشد اما داخل نمي آيد. خطي از دود کشيده شده است تا پنجره. با دست باد مي زنم که بيرون برود. نمي رود. جلوي صورتم مي ايستد.شکل مي گيرد. چهر ي محوي از مادر بزرگ مي سازد. مي گويد: مي خواستم ..... اون نخواست.

تلفن زنگ مي زند شماره را مي بينم.بازي مسخره اي را شروع کرده است. دستم را مي کشم روي شماره گير تلفن. تلفن را بر مي دارم.

_ بله ...... ، الو

قطع مي کنم. ته دلم مي گويم لابد حرفي ندارد.زل مي زنم به خط مورچه هايي که سوسک مرده اي را به دوش مي برند. خم مي شوم وسوسک را از روي دوششان بر مي دارم. چند مورچه هنوز به سوسک چسبيده اند.

مورچه را بادست له مي کنم._ مي بيني وقتي خيلي بهش بچسبي ممکنه مثل اين مورچه له بشي...... نه؟ ..... جا موندي عزيزم.

مادر بزرگ از قاب عکس مي آيد پايين. رو به رويش مي ايستم. دستم را مي برم بالا. مي گويد: بزن........ تو هم بزن.... بزن

روي لکه سياه کف موکت زانو مي زنم. خم مي شوم.سرم را مي گذارم روي زانويم. زجه مي زنم

_ تقصير تو بود .....( صدايم بغض مي گيرد)..... تو عاشق شدي ... عاشق شدنت همه ي ما را بدبخت کرد.

 تلفن زنگ مي زند. گوشي را بر مي دارم. شماره را نگاه نمي کنم. مادر بزرگ سمت پنجره مي رود. مي گويم الو .... کسي از آن طرف خط جواب نمي دهد. مدتهاست حرفي نداريم. صدا ديگر آراممان نمي کند. زل مي زنم به مورچه هايي که به جان هم افتاده اند و هم را مي درند. دوتا يا سه تايي يکي را به دوش مي برند.

مادر بزرگ روي لبه پنجره ايستاده است. مي گويم بپر اگه راست مي گي بپر. نگاهم مي کند.

_ من نمي خواستم.... شما نبايد قاطي اين بازي مي شديد.

_ حالا که همه چي تموم شده مي گي ..... لعنت به تو

مادر بزرگ از قاب پنجره غيب مي شود. مادرم تور سفيد را مي کشد روي موهايم._ عين مادر بزرگ شدي.

عکس را مي گيرد کنار صورتم. مادر بزرگ در تور عروسي مي خندد. مرد کنارش در عکس نيست عکس از وسط پاره شده. مادر بزرگ مي دود سمت ما عکس را از دست مادر مي گيرد و مي گويد خدا کنه عاقبتش مثل من نشه...

تلفن زنگ مي زند. پشت کمرم خيس عرق است. خاک مي ريزد توي اتاق. مادر بزرگ مي گويد: مي خواي التماسش کني  وبا تورش چرخ مي زند وسط اتاق.تلفن زنگ مي زند. سيگار توي دستم مي لرزد.ته سيگار را له مي کنم کف دستم رو به مادر بزرگ مي گويم: نفر بعد کيه؟ 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 23:0 توسط کاملیا کاکی |

مزخرفترين وسيله اي آدمها اختراع کرده اند تقويم است.وقتي که ورقهايش مثل کشيده توي صورتت مي خورند. سالها از جنگ گذشته اما داغش هنوز تازه است. وقتي از خانه ات تنها زمين سردي مانده باشد.وقتي انگار از درخت کنار يا نارنجي افتاده باشي. بي خاطره بي گذشته بي ابتدا. همه هورا مي کشند اما تو ته دلت تف مي کني به همه چيز به بي همه چيزيت.

که حالا آدمهايي که اين وسط لباسشان هم خاکي نشده بيايند برايت کف بزنند زنده باد شما که تو لجن دست و پا زديد زنده باد شما که له شديد که تحقير شديد که هرشب هزار بار مرديد و زنده شديد.

از خانه مي زنم بيرون. شرجي مي نشيند توي چشمم.حس شوري مي پيچد زير زبان و تا ته گلو تير مي کشد. ديوار ها پرند از پارچه هاي زرد و سرخ.صدا ها يک باره دوره ام مي کنند. يکي ته بلند گو دادی مي کشد که فقط نبودي اش را مي شود شنيد.کلمه ها انگار دور و نزديک مي شوند جنگ ، پيروزي مفهومها مي گريزند. صداي توپ مي آيد. صداي فرو ريختن آوار.

چيزي توي سرم تير مي کشد. خم مي شوم. سرم را مي گيرم بين دستهايم. صدا کنارم منفجر مي شود. ممد نبودي ...... خاک همه جا را مي گيرد. بچه اي جيغ مي کشد. مي دوم طرفش. تير آهن سرش را شکاف داده و خون نيمي از صورتش را در خود پوشانده. دستم را دورش حلقه مي کنم.بغلش مي کنم و مي دوم. تکه هاي سفيدي از سرش مي چسبند به پيراهنم.خون مي نشيند توي تنم.مي سوزم مي سوزد.... ديوار ها مي سوزند .... يک چيزي درونم دارد مي سوزد. پارچه اي از ديوار مي کنم. سربازي مي دود سمت من اسلحه را مي گيرد توي صورتم. دستم را نشانش مي دهم و جيغ مي کشم مي خوام بچه رو بپيچم توش مگه نمي بيني زل مي زند به دستهايم خون از دستهايم شره مي کند روي زمين. مردم جمع مي شوند

_ ولش کنين ديوونه است

روي پارچه زرد با رنگ سرخ نوشته اند خرمشهر. بچه را مي پيچم توي خرمشهر. صورت بچه مي شود خرمشهر. خرمشهر مي شود بچه. سرباز بچه را از دستم مي گيرد. دستهايم پر خون است . خون از کف دستهايم مي جوشد. صداي خمپاره مي آيد. کسي دستهايم را از پشت گرفته روي زمين مي کشد. ردي از خون روي اسفالت راه باز مي کند.   

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت 22:53 توسط کاملیا کاکی |