من از خمپاره متولد شدم
سقف بچه مي زايد وقتي
يک دستم به ماشين گره خورده باشد و
يکي به دم اسب
پاره مي شوم از وسط ، ترک مي خورم از سقف
که نريخته و خمپاره
در حياط پشتي ما بچه کرده است
دعوا سر ايستگاه بعدي
وپنجاه تومني پاره که پشتش شماره نوشته اي
جا مي ماني آخر از بس که اين هواپيماها زود
به ايستگاه مي رسند
حالا که سقف ترک خورده و
نوار زرد خطر دور بچه اي که خمپاره زاييده
کجايي برقصم ؟
نشسته بود روي نيمکت و خيره شده بود به جايي ميان کاج ها و شمشاد ها. سرم را انداخته بودم پايين و فقط گوش مي دادم, مي دانستم مي خواهد دلش را خالي کند. چشمهايش انگار از درختها بترسد همه طرف مي دويد و هيج جا ثابت نمي ماند
_ همين بود.هي بالا و پايينشان مي کردي؟
همه ي روشنفکريتان همين بود که بشينيد و پشت سر هم ور بزنيد؟ از آن همه دبدبه و کبکبه فقط حرفهاي خاله زنکيتان مانده؟
نگاهش نمي کردم. چشمم به دنبال رگ برگهاي بگونيا بود که زير انگشتهايم تکه تکه مي شد. از کنار رگبرگ اريب مي آمد پايين و تا ساقه تکه مي شد.
خواستم بگويم خودت چي ما چي؟ مگر ما غير از اينهايم. چشم بستن روي کثافت زياد فرقي با قاطي شدنش ندارد. مي دانستم مي داند، نگفتم.
برگ تکه تکه شده را از دستم گرفت.
_ نکنه تو هم مثل اينها باشي.
کلاغها به لانه هايشان بر مي گشتند. انگشتم را کشيدم روي نيمکت و زل زدم به نيمرخ خيس از عرقش.
_ اون موقع که ما تو بدبختي دست و پا مي زديم اينها کجا بودن وقتي دست مي کشيديم به ديوار هاي سرد اينها کجا بودن. وقتي کمرمون زير فشار خم مي شد شما کجا بودين وقتي شيميايي مي شديم شما کجا بودين؟
_ ما آوارگي مي کشيديم. از مردم طلبکاري؟
تلفنش را برداشت و زل زد به به صفحه که روشن و خاموش مي شد. پشيمان شده بودم از اين که اين همه راه کشيده بودمش که داغ دلش را تازه کنم. طاقت زجر کشيدنش را نداشتم. هنوز هم فکر مي کنم لزومي نداشت از چيزهايي بگويم که خودش بهتر مي داند بگويم که همه اينها از بي دردي است. اينکه وقتي تمام مي شويم مي افتيم به دري وري گويي. وزير ورو کردن ته مانده هاي خودمان اين مي شود که شاهکار هايمان مي شوند قصه هاي خاله زنکي کي با کي کجا بوده. اين که بهترين نويسنده هايمان مي شوند ميرزا بنويس خاطره هاي مرده و نشخوار کردن اسم يک مشت آدم نه بهتر از خودمان.
آره عزيزم حق با شماست.جريان روشنفکري ما همين کثافتي است که مي بيني اما تقصير خودمان نيست ؟ همين که پايمان را کشيده ايم کنار تا شغالها روي گورمان بخنندند و دور آتشي که ما وسطش مي سوزيم پاکوبي کنند.