نمي خواستم از قبر تکه تکه شده ي شاملو بنويسم. از بس که اسم شاملو مثل خيليهاي ديگر مثل سهراب و فروغ تازگيها شده است آدامس و توي دهن هر ننه قمري جويده مي شود. اما خوب گاهي لالموني گرفتن هم جواب نمي دهد بايد يک چيزي بگويي هرچند اراجيف باشد. تنها فايده اين ناله و نفرين کردن ها سبک شدنش دل آدم است والا آنها که قبر شاملو را خراب کرده اند نه برايشان مهم است ما چه فکر مي کنيم و نه آن لحظه که ديلمهايشان را روي شانه انداخته بودند و مي رفتند مظاهر فساد را از بين ببرند يک لحظه در ذهن کورشان تصوير چهره هاي غم گرفته آدمهايي بود که نه دوستدار شاملو ( که عين لاشخور اسمش را هر لحظه به يک جايي مي چسبانند) بلکه خانواده آن بيچاره بودند. همه ما مي توانيم سر قبر هر کس از فک و فاميلمان برويم و چند قطره اي اشک براي آن خدا آمرزيده بريزيم اما بد بخت شاملو بدبختر خانواده اش که بايد تقاص طرفداري ما را هم پس بدهند. اما باز جاي خوشبختي است که اينها هنوز آنقدر مرد نشده اند که روز روشن بيايند و به بهانه عبور جوي آبي ، باز سازي چه ميدانم ميله اي که نيت مي دهد بيفتند به جان قبري که به قول خودشان محترم است. هنوز مثل دزدها نصف شب مي آيند. مثل دزدها نصف شب مي کشند. مثل دزدها نصف مي برند. دلم مي خواهد توي رويشان بگويم از چه مي ترسيد ما که مدتهاست خودمان به جان خودمان افتاده ايم و از داخل هم را مي خوريم و نابود مي کنيم. حالا يا به زور مواد يا طناب و مرگ موش و اگر گيرمان بيايد قرص خواب. نترسيد هيچکدام ما جلويتان نمي ايستيم گردنمان را هم جلو مي آوريم که کارتان راحتر شود. خواهش مي کنم خجالت نکشيد ما هم از خودتان هستيم به هر حال توي همان جاده اي مي رويم که شما مي خواهيد.
آري گاهي دنيا اينطور مي چرخد.............
نيچه:فکر خودکشي آرامبخشي قوي است:با ان چه شب هاي بد را به خوبي مي توان گذراند.
اين طرف خيابان
وسط خيابان وقتي تمام ماشينها با سرعت وحشتناکي به سمتت حرکت مي کنند.ناگهان مي ايستي و چشم مي دوزي به خط ممتد شاخه هاي اکاليپتوس که با وزش نا محسوس بادي در هم مي پيچند. خواب رقصناک شاخه ها اسيرت مي کند.منتظر مي ماني تا صداي غريب را بشنوي صدايي که در تمام زندگيت تنها يک بار اتفاق مي افتد و تو لذتش را براي اولين و آخرين بار يک باره لمس خواهي کرد.لذت برخورد جسمي سرد وبه ساق پا و پرتاب شدگي بي واسطه و بعد زمين هي از تو دور مي شود. سبک مي شود.
آن طرف خيابان
زيبايي سکر آوري دارد. موهايي که از زير روسري بيرون ريخته. روسري سرخ با خطهاي سياه. حلقه ي کبودي که دور چشمهايش نشسته.چه لذتي دارد همينطور خشک بشوي به عبور حساس تنش نگاه کني که آرام خطهاي سفيد را از زير پايش مي گذراند تا برسد به من. به من که مدتهاست اينجا ايستاده ام تا او با اين اندام اثيري اش بيايد و از کنار من عبور کند و من آخرين برگهاي باقي مانده ام را بر شانه هايش بريزم. خم مي شوم پايين تر پايين تر وقتي که بگذرد سايش پيراهن سياهش را به شاخه ها حس خواهم کرد
در ميان خيابان
حس بدي است حس اين که اتفاقي قرار است بيفتد. مثل شنيدن صداي جغد در شب جنگل. دستم را محکمتر مي گيرم چرا چرخش اين چرخها امروز به فرمان من نيست. با سرعت زياد همه چيز شکل واقعيشان را از دست مي دهند و شبيه توهمات يک کابوس مي شوند.سرخي غريبي پخش شده و از شيشه ها مي گذرد. همه چيز رنگ غريبي به خود مي گيرد. محو مثل خواب
جايي گنگ از خيابان
سنگيني روي سينه که مداوم مي شود. لذت درد ناکي به تن آدم مي کشد.تکرار شوندگي درد به عادت مي کشد. چرخش غريب چرخها بر روي تن، شکاف ناگهاني داغ از آفتاب را به دنبال مي کشد.تا چشم بدوزي به خطهاي مورب برگ که ريخته است و از شيشه به درون ماشين سرک مي کشد.حضور مداوم سايه اش کم کم بودنش را محو کرده بود و حالا که ماشين اينطور از ميان کمرش را بريده است سبزي رنگهايش مات مي شوند وانگار تمام تکرار تنش يک جا به خيا بان مي ريزد
جايي بالا تر از خيابان
شايد درکش سخت باشد.سرخي گرد که از کنار پاهايم گذشت.گرماي تنش را به تنم کشيد.لطافت داغ انگشتانش بر سردي تنم. آتش گداخته ي ظهر تابستان.
خم شدنش را من هم ديدم. سبزينگي برگها پخش شده بودند و خطهاي سفيد در خود گم مي کردند. روشن شدم. سعي کردم نور درست بيفتد بر بالهاي نازک روسريش که تاب مي خورد و گاهي از کنار سرخي سرش سرک مي کشيد.صدا ممتد و کشدار چرخيد. همانطور ايستاده بود و به بوق ممتد ماشينها توجه نمي کرد.شلوغ مي شد و مردم جمع مي شدند. درخت شکست و تا سفيدي خطوط غلطيد.خط سرخي پخش شد تا جوي کنار خيابان
سرخي روسري آرام از کنار درخت گذشت.
به نام زلزله ای که هر دم بر ما می وزد. شعر که نه دلم گرفته بود شاید هم دردی پیدا شود
تنهایم ویدا ومی ترسم از سرکنگی زمین
که می لرزد زیر عروسیمان
کجا می روی ویدا؟
با این مردها
که مست کرده اند
هفتاد سالگی پدرانشان
زیر خاک
چراغ همسایه خاموش است
می ترسم ویدا
_ ابعاد فاجعه انسانی تر از تو بود_
در رقص شانه های تو
بر سرکنگی زمین
نقل آجر بر عروسی
آه ویدا، ویدا، ویدا
نگرانم نه آن طور که زن پشت چراغ نگران پتو است
زمین تکه تکه می شود
از شهاب
نه! سنگ نیستند
اینها که با تو می رقصند
ویدای پشت به آینه
می رقصی از سر شانه زمین ،
در خون تازه
و هوای مرده که از درز باز شده ی
زمین بالا می زند نترس
میخ شکسته ما به هیچ دیواری فرو نمی رود
تنهایم ویدا ومی ترسم
از مرد که از دیوار خاموش همسایه بالا می رود
و منتظر است تا رقص تو با زمین ویدا
امیدوارم هرچه زودتر خبر سلامتی دوستانمان را بشنویم خدایا رحم کن