تبليغاتX
باغ های معلق

 

 

پروسه تقريبا اين طور اتفاق مي افتد در ابتدا پدرخوانده ها، پدر خوانده نيستند بلکه آدمهاي جريان گريزي (نه لزوما جريان ستيز)هستند که با حضورشان حلقه اي تشکيل مي دهند و به مرور زمان محور جريان اصلي مي شوند و حلقه هاي پيراموني هم خود به خود به اين حلقه جذب مي شوند تا اينجا هيچ مشکلي به وجود نمي آيد چه بسا خوب هم هست اما مشکل از جايي شروع مي شود که کم کم ذهنيت استبداد طلب درون پدرخوانده شروع به فعاليت مي کند و ارتباط دو طرفه تبديل به ارتباطي يک طرفه مي شود و رابطه دوستي به يک رابطه مريد و مرادي تبديل مي شود اين ميان جريان فرعي مجبور است براي ادامه حضورش در بطن ادبيات خود را به پدر خوانده نزديک کند و ناچار قوائد بازي او را بپذيرد.ذهنيت عناصر تازه وارد به جريان باد کردن بيش از حد پدر خوانده دامن مي زند اين موجودات تازه ادبيات کشف کرده ي مفلوک ، با حضورشان در جمع هاي سرخورده زير دست کم کم به اين باور مي رسند که هرچه هست از عظمت پدر خوانده است که نازل مي شود بنابراين به تحقير خود و ديگران پيرامونشان دست مي زنند تا به اصطلاح خود ابهت پدر خوانده بيشتر به چشم ديگران بياورند. در اين هنگامه است که تعدادي از جريانهاي فرعي سر به شورش مي گذارند و شروع به نفي قدرت مي کنند چه بسا تلفات بسياري هم بدهند زيرا پدر خوانده به اين آساني از موضع خود عقب نمي نشيد و تمام تلاشش را به کار مي گيرد تا اين جريان فرعي مجالي براي ابراز وجود نيابد اين تخريب و ترور از شخصيت افراد شروع مي شود و تا انحراف فرد به حاشيه ادامه مي يابد (خدا را شکر پدر خوانده هاي ما عرضه حذف فيزيکي ندارند). در نهايت جريان فرعي اگر خيلي جان سخت باشد دوام مي آورد به صورت موجودي نامرئي حضور کمرنگ خود را در صحنه حفظ مي کند اين دقيقا بلايي است که احساس مي کنم اين روزها بر سر ادبيات ما آمده است. نيروي بلقوه اي هم درون جريان فرعي حضور ندارد تا تاب مقاومت داشته باشد و با پدر خوانده به مبارزه بپردازد. فعلا همه براي ما شمشيرهايشان را از رو بسته اند.البته همه اينها بي کمک خود ما امکان پذير نيست چرا ما خودمان به اين جريانات دامن مي زنيم وهر لحظه دنبال اين هستيم که پشت سر هم را خالي کنيم تا کسي هم که چند قدمي تنها رفته است با مخ زمين بخورد و ما هورا بکشيم که ببين بدون ما تنها رفتن اين بلا را بر سر آدم مي آورد. مي شود قضيه را خصوصي کنيم و مورد هايش را هم بنويسم اما قرار نيست اينجا به خاله زنک بازي رفقاي شفيقمان اشاره کنم يعني حد اقل من ارزش کلمه را بالا تر از اين مي بينم که حرام مزخرفات چند نفر بشود که براي پدرخوانده شدن دارند جز جگر مي زنند و خدا را شکرهيج جا هم برايشان تره خورد نمي کنند.تفکر و انديشه تازگيها ملعبه ي آدمايي شده است که حاضرند پا روي رفيقشان بگذارند و بالا بروند.باشد اين زمستان هم مي گذرد اما دوستان بگذاريد آنقدر بزرگ بشويد که لياقت پدر خوانده شدن را داشته باشيد بعد تبر برداريد و به جان همين سه چهار نفر رفيقتان بيفتيد.  

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 0:23 توسط کاملیا کاکی |

محسا محب علی و سودابه اشرفی در بندرعباس

جلسه داستان خوانی این دو نفر چهار شنبه در سالن کتابخانه فردوسی به همت انجمن داستان بندرعباس  برگذار می شود. حضور دوستان موجب شادی روح ( این انجمن مرحوم خواهد بود  ). زمان ۱۳/۱۲ ساعت ۵ عصر  

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 18:5 توسط کاملیا کاکی |

 

زن روی اولین خط سفید ایستاده و زل زده بود به چراغ راهنمایی رو به رویش. باران برای چند دقیقه آرام گرفته بود و صدای خش خش برگها به گوش می رسید. درختهای چنار, قبرستان را از خانه های اطراف جدا می کرند. رد گلی لاستیکها سفیدی خطوط را به هم ریخته بود.آبهای جمع شده گوشه سمت چپ خط سفیدی را که زن رویش ایستاده بود در خود فرو می برد. سکوت با نم نم باران سنگین می شد و روی زمین می ریخت. زن مدتها بود که ایستاده و زل زده بود به خطها و چراغ که سبز نمی شد. مامور به ساعتش نگاه کرد، بعد به زن. از زیر چتر بزرگ بالای سرش داد زد:

- چرا رد نمی شی؟

زن جوابی نداد فقط سرش را بر گرداند ومامور را نگاه کرد. خطهای موازی سفید جایی بین گلهای سفید جمع شده وسط خیابان به هم می رسیدند. مامور با قدمهای تند سمت زن رفت و روبه رویش ایستاد.

- مگه نمی خوای رد بشی؟

- باید چراغ سبز باشه.

زن این را گفت و با پایش بعلاوه ای توی گلها کشید. مامور اول به بعلاوه بعد به خود زن نگاه کرد،چیزی مثل بلور های یخ روی سر زن نشسته و خط های سرخی گونه هایش را راه راه کرده بود. ملحفه ای را دور خودش پیچیده بود که تا سر شانه هایش را می پوشاند.سفیدی سرشانه ها با سفیدی ملحفه در هم می پیچید و یکی می شد.

- چراغ سبز نمی شه به خاطر بارونه.

زن به آسمان نگاه کرد،قطره های سفید روی صورتش می افتادند. ابرهای سیاه یک تکه ابر سفید را دوره کرده بودند هر کدام یک گوشه اش را به طرف خودشان می کشیدند. هوا جوری بود که نمی شد گفت اول صبح است یا دم غروب. باد تندی می وزید و قطره های باران را درخود لوله می کرد. ابر سفید تکه تکه شده بود و هر تکه اش قاطی باقی ابرها می شد. زن با انگشت به ابر سفید اشاره کرد و گفت :

- ببین موهاشو گرفته و داره دنبال خودش می کشه

مامور به پایین خیابان نگاه کرد. آب همه جارا گرفته بود و آرام آرم از میله چتر بزرگ بالا می رفت.

- توی این بارون ، آخه سگ از خونش .......

قطره های شفاف نزدیک سر زن که می رسیدند،سفید می شدند و مثل یخ انگار در هوا شناور باشند دور سر زن می چرخیدند. مامور باز به ساعتش نگاه کرد و با انگشت به شیشه ساعت زد

- اه ، آب رفته توش . یه ساعت بیشتره که دارم نگاهت می کنم. سیل بند هایی که زدن دووم نمی یاره . نمی شه اینجا بمونی.

زن به بعلاوه اش نگاه کرد که زیر قطره های مداوم باران محو می شد.آب از کناره ها راه باز کرده بود و ذره ذره پرش می کرد. آخرین گوشه هایش مثل دستهای غریقی در آب فرو می رفت و زیر گلها مدفون می شد.

- جا رو عوضی اومدی اگه منتظری که یه ماشین رد بشه و......

زن با پایش ضربدری به جای بعلاوه کشید. ضربدر عمیق بود و آسفالت کف خیابان پیدا شد.

- اون چراغ لعنتی باید سبز باشه،خیلی وقته منتظرم.

- بیا برو جون مادرت،نه به وقتی که اینجا پر ماشینه از وسط خیابون رد می شین نه به حالا. اون از صبحمون که مرتیکه ی کثافت به خاطریه بسته سیگار گه مرغیمون کرد اینم از ......

زن جوابی نداد آب از کنار های ضربدر راه باز کرده بود. ضربدر پر نمی شد گلها با جریان آب عقب می رفتند و سنگ ریزه های آسفالت شکل محوی از ساعقه را نشان می داند. مامور خودش را عقب کشیدچند قدمی هم برداشت.

- اصلا به من چه. اما قانونش اینه.

زن لب جوی آب نشست. پا های برهنه اش را توی گلها فرو کرد سعی می کرد کف پایش را بگذارد وسط ضربدر.

- او نا هم می گفتند قانونه. صدای عربده هاشونو می شنیدم موقع بد مستی.

- داری می لرزی ....... کیا؟

دست زن را گرفت و به سمت چتر بزرگ کشیدش. حس سرما تا مغز استخوان مامور را لرزاند،این جور سرما را مامور فقط موقع بوسیدن پیشانی مادرش در قبر تجربه کرده بود.

- داری از سرما یخ می زنی،با این ملافه که پیچیدی دور خودت!

زن دستش را عقب کشید و همان چند قدم را بر گشت سر جای خودش. گوشه های پارچه سفید را در دستش مشت کرد و نشست لب جوی آب.

- می گفتن قانونه. اوایل هر شب دعوا می کردن، بعد شبها رو تقسیم کردن هر شب یکی. از موهام می کشیدنم و از این قبر به اون قبر می بردن. یه چیزهایی می خوندن و می گفتن این طوری دیگه اشکالی نداره.

- از بس احمقن، اخه قبرستونو وسط شهر نگه می دارن معلومه تهش چی می شه شده......

از بالای خیابان آب گل آلود در خودش می لولید و پایین می آمد. خطهای سفید دیگر پیدا نبودند. باران تند تر شده بود و شلاق وار می بارید. از چراغ صدای جز جز اتصالی سیمها می آمد. جرقه های سرخ و سبز از چراغ بیرون می جهیدند، چراغ هنوز روی قرمز ثابت بود اما ثانیه ها با سرعت زیاد تغییر می کردند.

- صدا های بلندی از بیرون می اومد. چشم که باز کردم دیدم هر دوشونو آب برده منو هم از زیر خاک کشیده بود بیرون ،حتی درختی که بالای سرمون کاشته بودن هم دیگه نبودش.

مامور به دنبال یک جای بلند تر می گشت، آب تا زانوی شروارش را خیس کرده بود. نگاهش افتاد به پاهای برهنه ی زن. پاها در آب و گل فرو نرفته بودند. زن روی آب ایستاده بود. چشمهای مامور از وحشت گشاد شدند. دهانش باز مانده بود اما صدایش در نمی آمد.

- اونجا هم یه چراغ بود مثل همین. می گفتن وقتی سبز بشه در یه باغ باز می شه اونا هم دیگه کاری باهام ندارن.... می دونی قبر هارو کوچیک کندن تمام تنشون درد می کرد اما وقتی چراغ سبز بشه دیگه حتی نمی خواد دست و پاشونو بمالم. اما خوب اگه اینم سبز نشه. .......

مامور زن را نگاه می کرد و سرش را تکان تکان می داد آب جریان پیدا کرده بود و آرام آرام گلها و آشغالها را با خودش می برد. زن به آسمان نگاهی انداخت و روی آب قدم برداشت جای پای زن روی آب لکه های سفید و روشنی باقی می گذاشت. مامور از شدت لرز کنار جدول نشست و شانه هایش با هق هق وحشتزده ای لرزیدند.

 

ثانیه شمار چراغ روی صفر ثابت مانده بود.

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 0:0 توسط کاملیا کاکی |

به نظرم در کتاب جدید حسن مرتجا با اتفاق تازه ای در شعر او مواجه شده ایم . مرتجا در این شعر ها دیگر آه وناله های همیشگی اش را ندارد بیشتر حسهای زنده ای هستند که در متن موج می زنند . درکتاب قبلیش با شعر هایی مواجه می شدم که دور خودشان می چرخیدند و جایی انگار وسط زمین و هوا بی سر انجام رها می شدند این فرو رفتگی و این در خود زیرو رو شدن در این شعر های جدید کمتر به چشم می خورد شعر ها از جایی شروع می شوند و در ادامه منطقی خود در جایی که عموما شاعر نمی خواهد تمام می شوند این نخواستن شاعر از گاهی جمله های زورکی توی چشم می زنند . البته این از متن خارج شدنها انقدر نیست که کل کتاب را زیر سوال ببریم . من شعر های مرتجا را دوست دارم چرا که تکلف و ادا اصول همیشگی شاعر های فرا مدرن را ندارد و فکر می کنم بوسیدنی می مانی اوج حس مرتجا را نشان می دهد یک نگاه عاشقانه و در عین حال دردناک به محیط . "اتاقی که لزوما مرکز جهان نیست " کتاب خوبی است به نظرم کتابی که حد اقل ده شعر خواندنی داشته باشد کتاب خوبی است. شما فکر کنید این را می گویم چون مرتجا رفیقم است اما کتاب خریدن در این زمانه هم هنوز کار خوبی است. لااقل ناشران انگیزه چاپ کتاب پیدا می کنند.

بوسیدنی می مانی

به هر حال بوسیدنی می مانی

عبور تابستان از صحن اندامت ...... پر هلهله

سر خط خطوط چشمانت..... مست

و از هر جا که بی جا

هنوز, سایه و نامه و طفل ..... بسیار

که خب ... بله ... اینطور دیگر ....

بوسیدنی می مانی

چرا نبوسم این همه بوسیدنی را

عبور زهر از برابر خورشید توی نخ ما

و افتادن عکسی که حالا حالاها گم

 و برخاستن بخار چشم از اندامت

انقدر که به ورد اشیاء چشم بدوزیم

و سر کنیم این شعر را از جاهای نرفته ی تو

و دریا همچنان همان جا دور

 شکل متراکم بوسه ی تو باشد

واینکه

         بوسیدنی می مانی

(2)

بیا ... لحظه هایی که بوی عمومی می دهند

بسته است پایشان به فکری .... که فلج

تا تو نرمه و نرمه محتاط از کوچه پشتی ..... بیایی

آخ چه حالی دارد .... بیایی

و سن های زیبای فراری یم

که جایی گم در حواسم پرسه می زنند

بیایند و همدیگر را پیدا کنند .... و بعد دست در دست هم برقصند و بخوانند ....

و بعد هر کسی برود سر جای خودش زندگی اش را بکند.
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 0:19 توسط کاملیا کاکی |

 

کنترل ويديو را دست به دست کرد و گفت: جون مي ده برا راز بقا!

گفتم يعني هميشه همين کارو مي کردن ؟پس چرا تا حالا کسي نديده.سيگارش را روشن کرد و گفت:مطمئنم پول خوبي بابتش ميدن. از اول فيلم سيگار نکشيده بود و معنايش اين بود که از فيلم خوشش آمده. ليوان چاي را جلويش گذاشتم و گفتم:دلم شور مي زنه بايد به يکي نشونش بديم حتما يه اتفاقي داره مي افته! پايش را روي پا انداخت و و به صفحه آبي خيره شد و گفت: خوبه اما به اين تلويزيوني ها زنگ نزن.ببين شماره محيط زيستی, جايي رو داريم. خارجي باشه بهتره.

خودش زودتر از من بلند شد و دفتر تلفن را برداشت. گفتم: فکر کنم يه اتفاقي افتاده باشه رفتارشون اصلا طبيعي نبود.

گوشي تلفن را تو دستش چپ و راست مي کرد مثل مواقعي که مي خواهد جنسي را قبل از خريدن سبک,سنگين کند.

_ شايد مگه نهنگها نيستن. الو......

فيلم را بر مي گردانم عقب. جزر شده است دريا خيلي عقب تر از جايي است که من ايستاده ام. تمام ساحل يک تکه سرخ شده, مرغهاي فلامينگودر تمام ساحل راه مي روند. هر لحظه اي هم تعداد بيشتر از آسمان نازل مي شدند. بالهايشان را باز مي کنند و روي شنها فرود مي آيند. جيغهايشان صداي نفسها و قدمهاي مرا در فيلم محو کرده. رفته بودم قدم بزنم اين همه پرنده را که با هم ديدم برگشتم خانه و دوربين را با خودم بردم فصل کوچ پرندگان نبود. براي همين هم بود که احساس مي کردم اتفاقي در حال افتادن است . فيلم دقيقا از جايي شروع مي شود که آخرين فلامينگو بر ساحل فرود مي آيد تصوير بالا و پايين مي رود هيچوقت توي دويدن تصوير خوبي نمي شود گرفت.

_ آره ,شما نمي دونيد فوق العاده است.بايد ببينيدش حتما,حتما

صداي فيلم را بلندتر مي کنم. صداي جيغ فلامينگو ها مي پيچد توي خانه (_عزيزم يواشتر)

صداي تلويزيون را کم مي کنم. دارد شروع مي شود. همه فلامينگو ها جمع شده اند آرام آرم کنار هم راه مي روند. کم کم حلقه بزرگي درست مي شود. حلقه بعدي درست پشت آن و حلقه بعدي.

بزرگترين فلامينگو وسط ايستاده دو سه بار بال مي زند و شعله هاي پنهان زير بالش را به هوا مي فرستد. جيغ مي کشد و هم صدا با او بقيه هم جيغ مي کشند.رقص شروع مي شود. همه با هم بالهايشان را به هم مي زنند و پاهايشان را تکان مي دهند. حرکت سر و پاهايشان دايره را مي چرخاند. ناگهان همه با هم بال مي زنند و قرمزي زير بالهايشان حلقه هاي آتش بزرگي درست مي کند. فلامينگوي بزرگ هنوز آن وسط مي چرخد.

_ باشه منتظرم...... بار پنجمه که نگاهش مي کني.

_ به نظرت يه جور مراسم قرباني نيست.

_ لابد فلامينگو ها هم مثل ما خشکه مقدس زياد دارن.

غروب شده همه چيز تيره تر ديده مي شود. فلامينگو ها هنوز مي رقصند بعضي ها از خستگي زير دست و پاي بقيه افتاده اند و ديگران از رويشان رد مي شوند. مد دريا شروع شده. فيلم قطع و وصل مي شود. باتري دوربين داشت تمام مي شد فلامينکو ها ناگهان بلند مي شوند همينجا فيلم تمام مي شود.فيلم را بر مي گردانم ازاول . هنوز با تلفن توي اتاق بالا و پايين مي رود. به نرده هاي تراس تکيه مي دهم باد سردي مي پيچد توي تنم,تمام استخوانهايم با هم تير مي کشند. مچاله مي شوم در خودم. مد دريا کامل شده همه چيز آرام است. برق ماه روي دريا مي درخشد. هيچ اثري از هيچ پرنده اي نيست. قبل از آنکه بر گردم آب تا زانو هايم بالا آمده بود و کم کم داشت به سينه ي فلامينگو ها نزديک مي شد اما آنها از جايشان تکان نمي خوردند. بال هم نمي زدند هيچ کاري نمي کردند تنها بزرگترين فلامينگو وسط حلقه رقص مداومش را تکرار مي کرد. گردنش را مثل رعشه گرفته ها مي چرخاند و به سرعت به آب مي زد و باز بلند مي کرد و مي چرخيد. سرش را رو به آسمان مي گرفت و جيغ مي زد. هيچکاري نمي توانستم بکنم گيج شده بودم مثل,سنگ خشک, نگاهشان مي کردم آب بالا و بالاتر مي آمد. بعد همه چيز را پيوشاند در زير نور نقره اي ماه حلقه آتشي ميان آب مي درخشيد.

_ مي خوان فيلم رو ببينن. وپتو را مي کشد رويم

_ تا حالا زير اون همه آب مردن.

چيزي نمي گويد دستهايش را حلقه مي کند دور کمرم و بلندم مي کند. سرش را نوازش مي کنم موهاي زبر و موج دارش را. مي دانم که هيچکدام اينها برايش اهميت ندارد فقط بخاطر من است. مي خواهد نشان بدهد حرفم را باور کرده.

پتو را بيشتر دور خودم مي کشم پتو گرمم مي کند,گرما خواب مي آورد. فلامينگو ها زير آب بال مي زنند. فلامينگوي بزرگ گردنش را تکان مي دهد از بالهايش آتش بيرون مي آيد فلامينگوي شعله ور به سمت من مي آيد مرا هم به آتش مي کشد تنم مي سوزد در شعله ها مي رقصم. صداي جيغ توي گوشم مي ترکد.

_ يعني حتي يه جسد هم نبود؟

ليوانش را پر مي کند و در يخچال را مي بندد.

_ فقط يه مشت مجسمه شني همين

_ مگه ميشه من خودم ديدم که زير آب رفتن

_ نمي دونم, هيچي , نمي دونم اگه با چشم خودم نديده بودم ......

سيگار قبليش هنوز توي زير سيگاري روشن مانده, سيگار ديگري روشن مي کند. رو به رويم مي نشيندو ليوان را مي گذارد روي ميز.

_ خيلي راه رفتيم نمي دونم تو چطوري اونقدر دور شده بودي . اونجا پر بود از مجسمه هاي شني فلامينگو ها با همون حلقه ها. حتي فلامينگوي بزرگ هم وسط اونا بود. همشون جوري از شن تراشيده شده بودن که انگار زنده اند. کارشناساشون مي گفتن شايد شن روي جسد ها نشسته باشه اما همين که بهشون دست زديم پودر شدن و قاطي بقيه شنها. انگار از اول و جود نداشتن.

دستهايم را توي سينه جمع مي کنم و مي گويم : منو مي بري ببينمشون.

از جايش بلند مي شود و مي آيد کنارم دستهايش را دورم حلقه مي کند. سرم را مي چسباند به سينه اش و نوازشم مي کند مي گويد: درست ميشه , همه چي درست مي شه, فکر کن از اول هيچکدوم وجود نداشتن.

 

    

+ نوشته شده در دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 1:2 توسط کاملیا کاکی |