زن در آيينه رها بود كه شيطان زده شد
سيب افتاد و خدا ديد كه دندان زده شد
زن به دنبال خودش بود و تب باران داشت
كه به رقص آمد و چرخي زد و طوفان زده شد
طعم انگور لبش آيينه ها را جان داد
تا رقم با لب قديس خدايان زده شد
شعر عصياني من اين همه ترديد چرا؟؟
به زن از روز ازل تهمت عصيان زده شد
مرغابي ها موجودات جالبي هستند. انها روز ها بر بركه ارام خود شنا مي كننند و شبها سر بر پر هاي هم مي گذارند و براي هم خوابهاي خوش مي بينند و دلخوشند به اينكه فردا نوبت انها نيست براي سر بريده شدن.
تا به حال از خودتان پرسيده ايد چرا وقتي كسي كاري مي كند همه ما لال مي شويم تا ببينيم آخر كار چه مي شود. يك كلمه براي تشويق و ترغيب او نمي گوييم ، حمايتش نمي كنيم. اما به محض انكه طرف شكست خورد همه مي ريزيم سرش و شروع مي كنيم به اظهار فضل كه ما مي دانستيم و اگر به حر ف ما گوش كرده بود و......و و و و و و و و و و و .... از اين شر و ور ها.
اما اگر طرف موفق شد . اوضاع فرق مي كند شب تا صبح نقشه مي كشيم كه طرف را چطوري ضايع كنيم و يك جور هايي با زدن برچسب خرابش كنيم. اگر اينها را نتوانستيم عملي كنيم رويمان را مي گيريم يك طرف و دستهايمان را مي گذاريم روي چشممان و مي گوييم كو ما كه نمي بينيم. حتما نبوده كه ما نمي بينيم!!!!!!!!!!!
خوب است دوستان راه خوبي را در پيش گرفته ايد. اين سكوت درقبال يك همشهري و رفيق و كاري كه دارد انجام مي دهد افتخار نيست بي عرضگي است.
كسي كه نمي تواند از دوستي حمايت كند نبايد انتظار حمايت او را داشته باشد.
معلوم نيست كه اين سالها چه بر سر فضاي فرهنگي اين شهر آورده اند كه به جاي حمايت از هم سعي در حذف هم داريم. واقعا قيمت ادمها انقدر ارزان است؟؟؟؟؟؟
اصلا اينها دو ادم غريبه! دو نفر بدون هيچ هزينه يا كمكي راه افتاده اند دور كشور با دوچرخه براي انتقال و معرفي فرهنگ هرمزگان نبايد هر كداممان دو خط راجع بهشان بنويسيم. اين مدت هم ما خودمان چيزي نگفتيم، ببينيم اتفاقي مي افتد يا نه! ديديم نه خير حضرات انگار كه نه انگار. ان يك جو غيرت و رفاقت هم انگار دود شده است و روي بيل بورد ها تاب مي خورد.
واقعا آيا اين سفر از همه موضوعات بي اهميت تر بود كه حتي يكي از وبلاگ هاي بندر هم راجع بهش ننوشت. مردشور اين مرز بندي اقايان و خانمها را ببرد به هر وبلاگي وارد مي شوي يك خط كشيده اند و زير نوشته اند وبلاگ هاي بندر كه مثلا اين وبلاگ ها تحفه نطنزند يا از اسمان امده اند و يا انگار بندرعباس امريكاست كه داخلي و خارجي داشته باشد. ملت وبلاگ نشين هنوز انقدر رشد فرهنگي پيدا نكرده اند كه بفهمند در عرصه بزرگ اين جهان ديگر مرز وجود ندارد و مرزيعني جدا و بيگانگي در حالي كه تمام جهان مي كوشد يگانه شود.
در كدام يك از وبلاگ هاي مثلا اصفهان يا شيراز يا مشهد يا اصفهان يا تهران اين جدا سازي راديده ايد كه اينطور كور كورانه ادايشان را در مي اوريد.؟؟؟؟؟؟؟؟
ما مانده ايم وسط اين جماعت كه اينها چطور جماعتي هستند ديگر؟؟؟ طرف تمام عمرش اينجا زندگي كرده و بيشتر از هر كسي ديگري دلش براي فرهنگ اين خاك مي سوزد بعد اولياي مكرم و مكرمه تكيه داده بر مخده هاي رنگ رنگشان مهر اجنبي به پيشانيش مي زنند. حالا خوب است يكي شان بندري است . حداقل روي عرق ناسيناليستي من درآوردي و نداشته تان يك لينك در گوشه صفحه تان مي داديد. اين كه ديگر ازتان بر مي آمد.
به هر حال. با ديدن ها و نديدن هاي شما دوستان گرام انها دارند راهشان را مي روند و تجربياتي با خود مي آورند كه شايد در خواب هم كسي نبيند. شما هم پتو هايتان را بالاتر بكشيد كه يك وقت سرما نخوريد زير كولر هاي سرد و دلچسبتان.
دو دوچرخه سوار روزي از سفر به دور ايران باز مي گردند
و زمستان به پايان مي رسد .....
و وبلاگ هاي بندرعباس مي مانند و.......
کاش می شد
آدمی وطنش را
همچون بنفشه ها با خود ببرد
هرکجا که خواست
اول . اين نوشته يعني من يك ماه است ننوشته ام. تازه فهميده ام كه يك ماه است نمي توانم بنويسم.
دوم. هنرمند ها از كلاه شعبده بازي بيرون نمي آيند. هنرمند رنج مي كشد و رنج مي كشد و ورنج مي كشد. قرار بود در دفتر دوستي يادگاري بنويسم فكر مي كنم اين جمله همان است كه سعي كردم آن شب به دوست عزيزمان بفهمانم و نشد.
سوم. شب شعر دومين ماه هم برگذار شد.اما ....... اما يش را انها كه انجا بودند لمس كردند باقي قضايا مي شود به مرده لگد زدن كه ما اهلش نيستيم اما خودمانيم بياييد، اين ته مانده ابرويمان را نفروشيم.
چهارم. صداي جك و جانوران را شعر كردن هنر است؟ شايد! ما نمي دانيم. انها كه مي دانند بيايند برايمان از هرمونوتيك پتيكو پتيكو بگويند ( اينجا كه كسي به كسي نيست غلط بنويسي هم كسي نمي فهمد). هي مي گويم خوب يك نفس هم يك نفس است، چرا نگذاريم صدايش بلند شود اما نمي شود كه به خاطر رفاقت براي هر مزخرفي هورا بكشيم. دوستان اين يك وجب ابرو را به خاطر خدا حفظ كنيد.
پنجم. داشتم نمايشگاه دوست عكاسمان را نگاه مي كردم.قرار نبود حرفي بزنم يا حرفي بشنوم امده بودم كه مثل غريبه ها ببينم و بروم. اما نشد. نمي خواستم پاي اين جور حرف و حديثها باز شود اما بعضي حرفها هست كه اگر نگويي سر دلت مي ايستد. دوست عكاسمان عقيده داشت در يك سال و نيم گذشته هيچ اتفاق فرهنگي مهمي نيفتاده كه ايشان ازش عكس خبري بگيرند.
اما يك اشكال وجود داشت اهميت خبر را چه كسي مشخص مي كند؟ معيار سرشناس بودن و مهم بودن يك ادم چيست. ان شب هم گفتم كسي كه بعد از سال ها از ان طرف دنيا مي ايد و بعد با هزار بد بختي مي كشي اش اينجا تا بيايد حد اقل با نويسندگان و فعالان هنر اين منطقه اشنا شود كار مهمي نيست. يا جشنواره تئاتري كه در اين اوضاع با هر بد بختي كه هست برگذار مي شود؟ نه اينها البته كمكي به مطرح شدن و دعوت شدن ادم به اين طرف و ان طرف نمي كند.
و البته دوستمان حق دارد اينها را كم اهميت بداند. چرا كه تازگيها همه اتفاقها در انطرف فرهنگ مي افتد اتفاقهاي خوش رنگي كه عاقبت به خيري هم دارند.
مهم نيست لنز دوربينت را چند خريده اي. يا تا كجا رفته اي كه عكسي بگيري. يا چند سال جان كنده اي و تجربه اندوخته اي. مهم اين است كه عكس هايت به دل من ننشست رفيق....................
آن شب يخ كردم از مصنوعي بودن همه چيز. از لبخند ها، ازماسكها، از همه چيز هايي كه براي تو مهم بودند اما هيچ نگاه مستقل و روشني در پسشان احساس نمي شد. قرار بود چند خط بنويسم اما نشد...... حرفت بدجوري ادم را مي سوزاند. اينكه اتفاق مهمي ......... ولش كن انگار دنياي ما دارد به اندازه فاصله زمين و اسمان از هم دور مي شود...... اين عكاس آن عكاسي نيست كه ساعتها تحسينش مي كردم و عكسهايش را با خودم همه جا مي بردم و نشان مي دادم . دور شده اي ....... به اندازه نزديكيت به همه ان ديگراني كه اهميت دارند و خوشان و خبرشان را مهم مي شماري ....................
ششم. كسي از پنجره پشتي دارد سرك مي كشد. كسي كه شبيه هيچكس نيست. سايه ها ما را محاصره كرده اند از همه جا سرك مي كشند.
كسي كه گفت آري كسي كه گفت نه!
چيز هاي زيادي از خون مي شود فهميد. خيلي از موضوعات رابطه مستقيمي با خون دارند. مثلا كسي كه وسط خيابان غش مي كند احتمالش هست كه قند خونش پايين آمده باشد يا كسي دچار سرگيجه مي شود يكي از دلايلش مي تواند اين باشد كه فشار خونش بالا رفته است.قرار نيست سمينار پزشكي بگذارم مسئله اين است كه گاهي وقتها احساس مي كنم چيزي توي خونم كم است. اين چيز كم مثل اكسيژن مي ماند. وقتي نباشد حتي قدم از قدم نمي شود برداشت.
وقتي قرار شد شب شعري داشته باشيم احساس كردم عنصر كم شده خونم را پيدا كرده ام. مدتها بود احساس مي كردم شعر خونم كم شده است.
نشستن و شنيدن كلمه ها از زبان شاعر كيف آدم را كوك مي كند. حتي اگر شعر بي سر ته باشد تو ته دلت بگويي اينها را كه يك جايي ديگري خوانده ام!
همين كه اسمش مراسم باشد و همين سي، چهل نفر جماعت هنرمند را مي بيني كه زير يك سقف جمع شده اند خودش غنيمتي است.
من نه ادعاي شعر فهميم مي شود و نه بلدم مجيز اين و آن بگويم.از يك چيزي خوشم آمد ان هم اينكه اين شب شعر دو نكته مثبت داشت
1- شعر ها در دو وجه نو و كلاسيكش با هم راه مي آمدند انقدر كه نه سيخ بسوزد ونه مخاطب ..... آخر هم همه خوشحال بيرون بروند.....
2- شاعران همه جاي استان بودند البته خيلي آرماني است كه فكر كنيم همه از تمام استان راه افتاده اند تا بيايند و در اين مراسم شركت كنند اما حضور همان چهار ، پنج نفر هم جاي اميدواري داشت.
قرار نيست به هم نان قرض بدهيم. اما من نمي توانم وقتي كسي كاري انجام مي دهد بگويم اينها كه كار نيست و مثل خيلي ها دماغم را بگيرم يك طرف كه در هواي ديگران نفس نكشم.حتي اگر كار انجام شده ناقص باشد..... حتي اگر خيلي چيز ها به نظرم آزار دهنده باشد مثل موسيقي كه قرار بود پس زمينه متنها باشد و شده بود سوهان روح..... حتي اگر بعضي ها بگويند نه! ونه هايشان سوال برانگيز باشد و........ حتي اگر ...... بگذريم دلم براي شعر تنگ شده بود و دوستان ....... اميدوارم ماه بعد هم شاهد اين نشستها باشيم ....شعر و داستانش هم چندان فرق نمي كند.........
تو را تكيه زده بر نرده هاي كشتي
به ياد مي آورم
تو را مست
تو را مثل كلمه
در پيچ آن كوچه كه
خدا دو قدم مانده به پياده شدن
زنگ خانه ما را زد.
ما در اتاق با گريه سيب مي خورديم
خدا از پنجره به اتاق ريخت
و فراموش كرد چراغها را خاموش كند.
تو را در كوچه هاي بن بست به ياد مي آورم
من از دريا برگشته بودم
با چشمهايي از ترس هميشه
توكوه را كلمه مي كردي
خدا از كلمه برگشته بود
تو از كشتي جا مانده بودي
با شراب خرما در چشمهايت
تمام يك شنبه مست بوديم
كسي از پشت كارت پستالها دست تكان مي داد
من در منظره هاي بي باران غرق مي شد
سكوت را گريه مي كردم
سقوط را
كلمه را
فراموش كرده بودم تو بوي سوت قطار مي دهي
و پنجره هايي كه از اتوبوسشان جا مانده بودند
از كوه مي ترسيدم
و دستهايم را تو گرفته بودي
از فاجعه به خدا متوسل شديم
و خدا ما را به خيابان برد
آرژانتين خيابان بلندي بود
با پرنده هايي كه از پرواز مي ترسيدند
و تاكسي هايي كه لوركا مي خواندند
تو را با بوي كاج
تو را با بوي كتابها به خاطر مي آورم
پنجشنبه را رو به انزوا باز مي كنم
فردا همه جا تعطيل است
هي جكي . انگاراينجا داره شهر مي شه.
اين جمله اي است كه در يكي از فيلم هاي وسترن عهد تير كمون، يك نفر به يك نفر ديگه مي گه و اتفاقا اولين جمله اي است كه من بعد از ديدن يك چيزخياباني ( گفتن يك چيز شايد خوب نباشد اما بلاخره هر پديده اي يك چيز است حتي اگر گالري خياباني باشد) با خودم گفتم. ساعت هشت صبح بود و من با خودم فكر مي كردم دوازده تا بچه را چطور مي شود توي يك جاي يك متري كنترل كرد.
موضوع دوم فكر كردنم، كرايه تاكسي بود كه از صدقه سر جيره بندي بنزين سه برابر شده. موضوع سوم.... موضوعات فكري من انچان اهميتي ندارند كه بخواهم اينجا تكرارشان كنم فقط مي خواستم به اين جا برسم كه وقتي ذهنت درگير هزار و يك مسئله عجيب و غريب زندگي روزمره است ديدن چند عكس روي ديوار يكباره مي كشدت به جايي كه فكرش را هم نمي كني. كاري ندارم كه كيفيت عكس ها چطور بود يا چرا اسم بعضي ها روي ديوار نبود و.....
كل اين قضيه به نظرم خوب آمد انگار كم كم اين شهر دارد ياد مي گيرد به هنر جور ديگري نگاه كند. جوري كه فقط سود جويي نباشد و اين خوب است.
شايد براي ديگران اين مسئله كمي عجيب باشد اما فكر نمي كنم كسي يادش رفته باشد در خيابان هاي اين شهر چگونه اندك مظاهر زيبايي نابود مي شدند. به هر حال جاي شكر دارد انگار مي توانيم اميدوار باشيم كه بندرعباس كم كم جايي براي هنر هاي خياباني در خودش پيدا كند و به جاي ديدن چيز هايي كه هيچ تناسبي با شهر ندارند با كمك بر و بچه هاي همين شهر يك نماي تازه بر ديوار هاي شهر ببينيم.
روش ديدن اين گالري خياباني
1- ساعت هشت صبح سر كار برويد
2- از كنار سيتي سنتر عبور كنيد
3- به ديوار نگاه كنيد.
4- فعلا نمي خواهد پول بدهيد اما خدا را چه ديديد شايد از فردا پولي شد.
نتيجه گيري
1- گالري خياباني مردم را به هنر علاقمند مي كند
2- گالري خياباني چند دقيقه اي شما را علاف مي كند اما شما از علافيتان لذت مي بريد
3- گالري خياباني هيچ ربطي به نمايشگاه غذا ندارد.
4- گالري خياباني پل براي رسيدن به ..... نيست.
5- مهم اون عكسها نيستن،مهم اخرين تابلو كه خيلي چيز هارو نشون مي ده.
6- تا اطلاع ثانوي همه چيز لذت بخش است.
پشت به صندلي ها مي نشيني. آفتاب از شيري ديوار مي ريزد روي دستهايت. خوابت گرفته است. زمين مدار هميشه اش را طي مي كند. ديوار روبه رويت ترك برداشته يك ترك بزرگ، مي خندي مي گويي من ترك خوردم. مداد را برمي داري و نقش خط هاي ديوار را بر روي كاغد مي كشي. صداي در مي آيد. در هميشه صداي غريبي مي دهد. نقش ترك ديوار با باد كولر مي لرزد.
هيچ كس نمي داند چه اتفاقي دارد مي افتد. شرح وسوسه بر روزنه ها نوشته مي شود. راديو وز وز مي كند. از سالن كتابخانه بيرون مي آيي. به رديف كتابها دست مي كشي بوي خاك و نم را از لابه لايشان احساس مي كني.كتابي مي كشي بيرون و خيره مي مي شوي به عكس دو پسر بچه كه پشت به هم ايستاده اند. يكي سفيد يكي سياه.....
سر و صدا زياد شده است. مي داني كسي قرار است بيايد اما نمي شناسيش. باد تكه كاغد هاي كف خيابان را تكان مي دهد. ليوان چاي را در دستهايت مي گيري. اخم مي كني.
- مگه اين ليوانها را نمي شورن؟ پرلكه..
دفتر ها را ورق مي زني. كتاب هاي جديد روي ميز باز مانده اند. برگه هايشان را باد كولر تكان مي دهد. برچشب ثبت را پشتشان مي چسباني.صفحه اول كتاب را مي آوري و بو مي كشي . بوي كاغذ چاپ شده مي دهد. كاغذ زير انگشتهايت پيچ مي خورد. كلمه ها مي لرزند.كاغذ هاي سفيد را بر مي داري. بچه ها كم كم پيدايشان مي شود. مي خواهي برايشان يك چيزي بخواني. كتابها را زير ورو مي كني.شعر ها در فكرت بالا و پايين مي روند.بهار ، تابستان،عيد، دريا، رو به همكارت مي گويي
- كسي راجع به سيل براي بچه ها شعر نمي نويسه؟
همكارت مي خنندد و تو را نگاه مي كند.
- بهشون بگن اگه سيل بياد ما براتون چكار مي كنيم؟
كلاس پر مي شود از صداي جيغ. باد بيشتر مي شود. درختاي پارك خودشان را مي كشند به سينه آسفالت. باران شيشه هاي پنجره را مي كوبد. مي ترسي در باز شود و بخورد به صورت بچه ها كه پشت در ايستاده اند.
دستهايشان را مي گيري و دور خودت جمع مي كني.آرام مي گويي :كسي مي دونه رستگاري يعني چه ؟
كسي نمي شنود. سعي مي كني بچه ها را دلداري بدهي. تصوير موج دريا چشمهايت را مي گيرد. يكي مي پرسد سونامي هم همين شكلي بود؟
خودت را مي كشي تا پشت در آب كم كم بالا مي آيد . پله ها را يكي يكي مي بلعد.جهت باد را تشخيص نمي دهي. شبه سرگرداني از آب مي پيچد به خودش. در را باز مي كني. مطمئني بچه ها جايشان امن است. شبه دستش را به سوي تو دراز مي كند.انگشتهايش را بر پوست صورتت لمس مي كني. خوابت مي آيد. شاخه اي شكسته به دستت مي خورد. شاخه را مي گيري و كشيده مي شوي مياد باد كه با آب مي رقصد. رقصت گرفته است. از پله هاي آب گرفته پايين مي آيي.تا زانو فرو مي روي در گرماي شور. مي داني كسي كه نمي شناختي اش آمده است. يك نفراز داخل صدا مي زند.
- ديونه شدي. بيا تو....
نمي خواهي بشنوي. به باد مي گويي تا حرفش را ببرد جايي ميان دريا سر به نيست كند كلمه هايش را. آب به پله سوم رسيده است. ماهي زرد كوچكي لابه لاي شن ها مي لولد . برق پولك هايش را بي نور آفتاب مي بيني. پايين تر مي روي. آب موج دارد. دريا آمده است تا وسط شهر. مي چرخد توي سينه ات. پرنده اي روي آب بالا و پايين مي رود. روي آب مي نشيني. صداي قايق هاي موتوري مي آيد. قايق به تو مي رسد طنابي برايت پرت مي كند. بلند مي شوي و از كنار قايق قدم زنان مي گذري. بچه ها از كنار در برايت دست تكان مي دهند. شبه سرگردان باران از خيابان مي پيچد و باز به سويت مي آيد قطره ها مثل سوزن در پوستت فرو مي روند موهايت پخش شده. باد مي كشدش. برمي گردي همه جا سياه است. آب در چشمهايت فرو مي رود. ماهي طلايي بزرگي از زير پايت مي گذرد. بيرون مي پرد. از ماهي مي پرسي
- تو اومدي اينجا رستگار بشي؟
ماهي باله هايش را تكان مي دهد و مي گذرد. مي خندي و با باران مي چرخي.
آب تا پنجره خانه ها بالا آمده. در شهر كسي نيست. مي داني بچه ها جايشان امن است. روي آب پر از ورقه هاي كتاب است. كتابهاي كودكانه.بچه ها از ميان كلمه ها لبخند مي زنند. ترك ديوار هم روي آب شناور است. كاغذ را بر مي داري جلو صورتت مي گيري.
- گفتي دريا از كدوم طرفه؟
از دست شويي كه بيرون آمدم رو به روي آينه ايستادم. تصميم گرفته بودم دستهايم را بشويم. اين خيلي طبيعي است كه وقتي آدم از دست شويي بيرون مي آيد، دستهايش را بشويد.
اما قبل از اينكه دستهايم را بشويم مسواك را برداشتم. اين كارم مطلقا ناخود آگاه بود. من هيچ تصميمي براي شستن دندانهايم نداشتم. معمولا شبها هم دندانهايم را نمي شويم.يك دليل خيلي ساده هم براي اين كارم وجود دارد وقتي شبها دندانهايم را مسواك كنم، نصف شب، دهانم خشك مي شود، آنوقت بد نفس مي كشم.آنقدر بد كه حتما بايد كسي از خواب بيدارم كند و يك ليوان آب دستم بدهد. همين جا دو مسئله اساسي در زندگي من پيش مي آيد.
كسي كه شبها پيدا بشود و آب به دست آدم بدهد. با فرض اينكه همچين كسي وجود خارجي داشته باشد و اينكه حوصله كند آب دست آدم بدهد و مسئله دوم اينكه وقتي آب به دست آدم داد، فردا صبح قضيه را به رخ آدم نكشد كه هي من ديشب آب به دستت دادم.
من مسواك را با دستهايي كه احساس مي كردم كثيف است برداشتم. اين احساس هم كاملا طبيعي است. هر كسي يا حد اقل آدمهايي كه من مي شناسم وقتي از دستشويي بيرون مي آيند، احساس مي كنند دستشان كثيف است به همين خاطر سريع دستشان را مي شويند.
البته نظريه پزشكان هم در اين قضيه بي تاثير نيست از بين 1798 نوع مرضي كه تا حالا كشف شده ،حداقل هزار و خورده اي نوعش يك رابطه مستقيمي با نشستن دست دارد. كشور هاي جهان سوم هم به همين خاطر درد و مرض زياد دارند.اطلاعات جامع علمي نشان مي دهد كه وقتي در يك كشور سرانه مصرف صابون به نسبت دستهايي كه بايد شسته شوند پايين باشد. كشور قطعا در گيرجنگ مي شود.اصولا شروع تمام جنگها به نشستن دست ربط دارد.وقتي كسي دستهايش را بعد از هر عملي نشويد، ديگران متوجه آلودگي دستهايش مي شوند و اين آلودگي وسواس خاطر مي آورد.بعد آنها تصميم مي گيرند اين دستها را خودشان بشويند و دستها هم كه خود به خود شسته نمي شوند، حتما بايد يك شورايي امنيت اين شستشو را تامين كند.
اما قضيه اين نوشته، تصميم من بود و اينكه من كاري را كاملا خلاف تصميم خودم انجام دادم.وقتي متوجه شدم چه احساس بدي از اين تصميم نگرفتن دارم. سريع دستهايم را شستم تا به مسير اوليه ام برگردم . اين مسير اوليه را روانشناسم بعد از جدايي ازمرد اول زندگيم يادم داد. روانشناسم مي گفت تو از مسير اوليه زندگيت دور شدي يعني همه وجودت رو وابسته به اون كردي و حالا ديگه به سختي مي توني دنياي بدون اونو درك كني. راست مي گفت در تمام مدت زندگي مشتركمان او بود كه تصميم مي گرفت من چه كاري بايد انجام بدم و با چه كساني رفت و آمد يا كار كنم. روانشناسم مي گفت محور زندگي هر كسي را خودش بايد مشخص كند و من بايد كاري را انجام بدهم كه تصميمش را خودم مي گيرم.
مسير اوليه من شستن دستهايم بود اما بدترين اتفاق ممكنه برايم پيش آمد من صورتم را شستم اين نه تنها تصميم من نبود بلكه تمام نقشه هايم را از بين مي برد.
من تصميم گرفته بود شب صورتم را نشويم و صبح با ته مانده همان آرايش ديشب سر كار بروم و يك جوري توجيهش كنم كه ديشب يادم رفته است، صورتم را بشويم.اين قضيه به نظر خيلي ها جدي نيست. براي همه كارمندان اداره ماهم جدي نبود اما از روزي كه رئيس اداره صبح جلوي اتاقش ايستاد تا به ما صبح به خير بگويد به كل جريان شك كرديم. دليلي نداشت رئيس اداره اي كه براي قضاي حاجت هم صندلي اش را ول نمي كند، هر روز صبح بايستد رو به روي اتاقش و به تمام زنهاي اداره صبح به خير بگويد و حين صبح به خير گفتن هم صورتش را جلو بياورد. آنقدر كه بوي گند دندانهايش را تو دهن بشود حس كرد.
گاهي وقتها ديگر نمي شود خودت را بسپاري به هر چيزي كه اتفاق مي افتد.مخصوصا وقتي احساس مي كني اين اتفاق ها دارد تو را به جاهاي احمقانه اي مي كشاند. زماني كه تو خواسته هايت را زير پا له مي كني تا ديگران براي خوشان هورا بكشند.
براي همين بود كه تمام آخر شب خارش و سوزش دور چشم و روي پوستم را تحمل كردم تا يك جورهايي اعتراضم را به وضعيت موجود نشان دهمو حالا اين قضيه صورت شستن بدون اراده و تصيم قبلي همه جايم را داشت مي سوزاند.
ماجرا به همين جا هم ختم نشد من صورتم را نه يك بار بلكه چهار بار شستم.مطمئن بودم هيچ اثري از خطهاي پشت چشم و رنگ روي گونه هايم باقي نمانده است.
تقريبا نيم ساعتي هست كه از دستشويي بيرون آمده ام. تصميم دارم بخوابم اما نمي دانم چرا دارم اينها را مي نويسم در زير پتويي كه احساس خفگي به آدم مي دهد.شايد به خاطر اين است كه اين مسئله مسواك زدن قبل از شستن دستها دارد خيلي حاد مي شود.تمام مدت زندگي ام عادت داشتم بدون هيچ رواندازي بخوابم.حالا پتو را روي سرم كشيده ام و تمام تنم را زيرش پنهان كرده ام دليل خاصي برايش پيدا نمي كنم.پتو را هم ناخود آگاه مثل برداشتن مسواك رويم كشيده ام . فكر نمي كنم به اين زودي ها خوابم ببرد. زير اين پتو نوشتن خيلي سخت است مخصوصا اينكه شرجي هوا آدم را كلافه مي كند و از همه جاي آدم عرق سرازير مي شود.اصلا دلم نمي خواهد اين پتو رويم باشد اما هست و فكر مي كنم بايد باشد. اما من هيچ تصميمي براي هيچ چيز ديگري نگرفته ام..........
اين را به مناسبت اعدام صدام نوشته بودم. اما فرقي هم نمي كند هرچه زمان بگذرد اين درد كهنه نمي شود.هنوز هر سال سوم خرداد سالروز باز شدن اين زخم كهنه است.
صدام اعدام شد.
کاش یک شیشه از خون صدام را گرفته بودند.باید یک شیشه از خونش را نگه می داشتند همیشه دلم می خواست بدانم خون او چقدر از ما قرمز تر است.حتما خون او قرمز تر بودن که می توانست ما را گروه گروه به کشتن بدهد. خانه ما را خراب کند و باز هم بخندد. بخند اقا بخند ............
صدام اعدام شد.
صدام از بالای طناب، شهر را می دید، زمین را می دید ،که دورش تاب می خورد صدام مردم را می دید و صدای های های گریه ها را می شنید. صدام می توانست از بالای تیرک چوبی همه چیز را به خوبی ببیند.
صدام اعدام شد.
دلم می خواست توی جلسه دادگاه صدام بودم.دلم می خواست بودم و می گفتم دلم برای خانه ام تنگ شده صدام . دلم برای اتاق های تو در تو و عکس های بیست سالگی مادربزرگ. صدام نگاهم کن همه می گویند شبیه جوانی های مادر بزرگم شده ام. خانه ام را به من پس بده، جوانی پدرم وکودکی خودم را که توی آوارگی گم شده است. خیلی زود بود صدام بمیرد صدام هنوز جنازه خانواده ام را به من پس نداده است و چشمهای مادر بزرگم را که یک ماه است توی اغماست.
صدام اعدام شد
بالای سر مادر بزرگ ایستاده ام. آرام روی تخت خوابیده است. باچشمهایی که سالهاست نمی بیند. جای سوزنها یی که به تنش فرو کرده اند کبود شده ، بنفش ، سبز و از زخمهایش چرکابه و خون بیرون می ریزد. دکتر دستم را می کشد می خواهد بیرونم کند. سرم را آرام می برم کنار گوش مادر بزرگ می گویم:صدام اعدام شد.
صدام اعدام شد
دنبال قبر پدر بزرگ می گردم. چهار ردیف باید از کنار جوی آبی که بهار ها بچه غورباقه ها تویش شنا می کنند جلو بروی بعد از قبر دایی دو قبر مانده به دیوار زیر درخت نارنجی که کاشته ایم.
آقا جون خوابیده است. دست می کشم روی سنگ سیاه. نمی خواهم بیدارش کنم. آقا جون سالها آرام خوابیده است. اما باید بگویم خم می شوم روی قبرسرم را می گذارم جایی که باید سینه اش باشد ........می گویم صدام اعدام شد.
صدام اعدام شد
گردنبندم را توی مشت گرفته ام با آخرین نامه ای که برایم نوشته است. کلمه های گوشه نامه از بس تاشده اند خوانده نمی شوند. مریم توی گردنبندم می خنندد . نامه و گردنبند را می گذارم روی قبر. عمو محمد خواب است.بیدارش نمی کنم زیر نامه اش می نویسم صدام اعدام شد. میگذارمش با گردنبند جایی که نوشته است بسم رب شهدا ....... خاک های قبر نامه را می پوشانند. از قبر که دور می شوم خش خش کاغذ را می شنوم. باد شمع ها را خاموش می کند...........
حالا همه مرده ها از مرگ صدام با خبر شده اند ........ صدام اعدام شد .... صدام موقع اعدام می خندید ....... صدام به همه ما می خندید.......
امروز بعد ار مدتها شرق را خريدم. يك سالي مي شود درست و حسابي روزنامه نخوانده ام. مثل مادري كه بچه گمشده اش را پيدا كرد است. صفحه به صفحه را گشتم تا ببينم جايي از بدن اين بچه زخم شده است؟ زخم شده بود. همه جايش ... مثل رود خانه اي كه جلويش سد ببندند. تنها روزنه باريكي بود اما بوي روزنامه همان بو بود. بود كاغذ چاپ شده. بوي كلمه.....
دلم تنگ شده بود براي خواندن. براي كلمه به كلمه جلو رفتن. براي چشم درد گرفتن و خشك شدن دستها از زمين و رو به سينه خوابيدن......
آن روزها بر نمي گردند اما هنوز هم كلمه همان كلمه است. حتي اگر مخاطبي نباشد.نمي تواني خودت را دور كني نمي تواني از بوي كاغذ چاپ شده فرار كني نمي تواني حس خوب خودكار را ميان دستهايت نديده بگيري.
نوشتن خوب است. نوشتن تنها راه زنده ماندن است و خواندن مثل نفس كشيدن زيباست.حتي اگر كلمه هاي افسار زده باشد...........
آخرين نصف النهار چشم تو
درست از وسط معبد هندو ها
كسي دست بلند كند كه
آقا منم ....
متني كه قرار بود
همسفرت باشد
از خرابه دست تو
آب بخورد
تعظيم
به ساحت مقدس ديوار
گوش شنوايي؟
پرتم
از مرحله
از معبد
بيرون مي كني
تا نهار چشم تو
نصف كند
ميل في ليل ليلي شدنم.
هندي مي رقصم
با پيراهني نارنجي
از خطهاي پيشاني ات
تا چالهاي مهربان گونه ات.
مست كنم.
خط خون كشيده شده تا معبد
برهنگي بكارتم
زنها تا سينه
مردها تا كمر
كمي بالا تر از نصف و نهار
چشم تو
نصف مي شوم
بهار دارد مي آيد. اين روزها به اندازه تمام لحظه هاي زندگيم به بهار فكر كرده ام. فكر كرده ام و حرص خوده ام. بهار مي آيد؟ كجا ؟ به كدام خانه؟ رنگ به رنگ مي شويم با بهار؟ جوانه مي زنيم؟ اينها براي ديگران خوب است خودمان كه مي دانيم چطور سالي را پشت سر گذاشته ايم. حالا كه خدا را شكر همه دوستان به سر و سامان رسيده اند و هر كدام دستشان به جايي بند است. گيريم كه رو نباشد اما حالا كه همه مي دانند ..................
بر مي گردم به خودم. جز خودم چيزي نيست براي شكستن. براي خاك كردن. براي له كردن.مرده ها پشت سرم صف كشيده اند. ايستاده اند تا ببينند چه خبر مي شود و ما كي به كجايمان مي رسد تا دستمان را بگيريم جلوي ماشين زندگي و بگوييم وايسا مي خوام پياده شم.
براي آدمي مثل من كه هيچ وقت هيچ كجا وطن نبوده تحمل اين روزهاي احمقانه چندان سخت نيست اما گاهي فكر مي كنم كه چرا اينجا به آدمهاي خودش هم رحم نمي كند چه به رسد به ما كه جاي خود داريم همانها كه بعد از مرگ صالح سنگبر توي سر خودشان مي زدند.چرا بقيه را نمي بينند كه دارند در تنهاييشان مي پوسند.
چقدر ما مرده پرستيم حتما بايد جنازه كسي روي دستمان بماند؟ حتما بايد براي مرده ها هورا بكشيم؟اي بخت سوخته.........اي.....
هميشه ميان فاجعه يكي بايد قرباني شود و چه پستند مردمي كه قرباني را انتخاب مي كنند.تا دريا آرام بگيرد. مهم نيست كه برسر قرباني بيچاره چه مي آيد .....
سال پاره پاره اي داشته ام و نوشته هاي امسال هم مثل روزهايش پاره پاره مي شود. چه مي شود كرد زندگي همين است ديگر تيپا مي خوري .بد و بيراه مي شنوي. حرفهاي خاله زنكي را تحمل مي كني و آخرش وقتي چيزي ته حلقت گير مي كند چاره اي نداري جز اينكه براي كسي بلغورش كني. حتي اگر مسافر كنار دستي ات روي صندلي ماشين قراضه مسافر كش روبه روي دانشگاه باشد......
خوب نيست كه آدم خودش را به كسي تحميل كند. خوب نيست براي رفاقت هاي مرده گريه كني!سال دارد مي رود مثل لاتهاي چاقو كش ردپايش را روي صورتمان گذاشته است.
داستان هميشه مظلوم ترين و ماندگار ترين بخش هنر بوده است. بقيه بلدند هوچي بازي در بياورند و مثل ماهي هاي پولكي عيد سر سفره ها حلوا حلوا بشوند اما داستان و داستان نويسش سرشان را مي اندازند پايين و از كنار ديوار راه خودشان را مي روندمراقب هستند پا روي سايه خودشان هم نگذارند. تا به تريج قباي ديواري بر نخورد .همين مي شود كه بر زمين شورزار اين خاك درخت زيبايي قد مي كشد كه قطره قطره شيره جان حاشيه نشين ديوار را مي مكد. اما هست و هيچكس نمي تواند از ريشه بزندش.
دوستي مي گفت شما مگر چه كار مي كنيد؟ مگر داستان در سال گذشته چه تكاني خوده؟
تكان خورده عزيز اما تكانش را شما نمي بينيد شما كه سرتان با كاغذ كادو ها و بادبادكها گرم است چشم ديدن نفس نفس زدن اين ماهي كوچك را نداريد.ماهي كوچكي كه راه خودش را از بين لجنها و فاضلابها باز مي كند...........
هنوز دارم حسرت روزهاي گذشته را مي خورم. روزهايي كه فرقي با امروز نداشتند. ما تنها بوديم و جز همديگر و خدا كسي را نداشتيم. اما رفاقتها روي حساب دل آدمها بود نه بند شدن به اينجا و آنجا. آن روزها هم كسي دلش به حال مانمي سوخت. كاري براي ما نمي كرد اما حداقل ما گاهي دستي از سر دوستي بر شانه هم مي گذاشتيم و به اين فكر نمي كرديم كه اين شانه چند متر ما را بالا مي برد وقتي پا رويش ميگذاريم......
لعنت به اين شب سياه لعنت ................
قلمهايتان را غلاف كنيد. وقتي قلم بشود تيغه چاقويي كه دل دوستان را پاره پاره ميكند شكسته اش بهتر .................
نگاهي به آثار نقاشي احمد كارگران
ديروز در نمايشگاه نقاشي كارگران فكر مي كردم كه چه خوب است گاهي اين نمايشگاه ها بر پا مي شود تا حد اقل در هوايي تازه گاهي نفسي بكشيم.
هرچند كه در فاصله هاي اين نمايشگاه ها اثار چشمگيري از ديگران نمي بينيم . ديگراني كه مي توانستند باشند اما نبوده و نيستند.
نگاهي گذار به دو نمايشگاهي كه از كار هاي كارگران ديده ام نشان از تحول دارد تحولي عجيب كه مي تواند پلي باشد بين دو دنيا. دو دنيا كه زندگي روزمره انسان را به دنياي دروني اش پيوند مي دهد سال گذشته كارگران با پايان بندي ناتمام براي چند طرح دنيا دروني خود را به تصوير كشيد اما انچه امروز در نمايشگاه امسالش ديده ام اين تصور را در من بوجود آورد كه گويي او به دنيا اطرافش.با تمام تصوير ها و ديده ها. باز گشته و تصميم گرفته اين بار مستقيم مخاطب را طرف حساب خود قرار دهد و با او حرف دلش را بزند .جستجوي مخاطب و نياز به ارتباط در تك تك اين آثار موج مي زند با اينكه كارگران وقتي كسي هم دست ياري بر شانه اش مي گذارد خود را بيگانه با او مي يابد.
مانند انچه در يكي از نقاشي ها مي بينيم دو مرد بر ساحل رودخانه يا دريا ايستاده اند يكي دست بر شانه ديگري نهاده و به او دلداري مي دهد اما انكه در كنارش ايستاده است سايه اي در آب ندارد.
حس غربت هنوز هم در آثار كارگران به چشم مي خورد و انگاره ها اكنون جدا از فرديت خود يا خالي از حس زنانگي و مردانگي تنها به نمادي از انسان تبديل شده اند كه در مواجه با زندگي انگشت اتهامش را به سوي خود مي گيرد و با نااميدي در كنار چاله خود كنده اي مي نشيند و غصه مي خورد.
در گفتگو با يكي از دوستان مي گفتم اين نقاشي ها به نظر من از آن ابستره بودن و سورئال بودن خود چندان فاصله گرفته اند كه ديگر نمي توانم آنان را نقاشي محض بدانم. آن دوست عزيز در پاسخ من مي گفت شايد كارگران تلاش كرده است تا فضا هاي متفاوتي بيازمايد. جوابي كه به نظرم منطقي آمد اما باز هم اين سوال در ذهن من مي چرخد كه تاثير زندگي روز مره در آثار هر هنرمند تا كجا مي بايد باشد؟
وقتي كه تصميم مي گيري بيافريني نمي تواني خود را از لحظه به لحظه زندگي كه با آن تنيده مي شوي جدا كني لاجرم خطي پنهاني از چيزهايي كه نمي خواهي در لحظه آفرينش رسوب مي كنند و تو را در خود مي پيچانند.
نمي دانم و حق هم ندارم بين كار هاي يك هنرمند نقاش كه به استعدادش ايمان دارم تفاوت قائل شوم و عنوان خوب وبد دهم تنها مي توانم بگويم من كار هاي سال گذشته كارگران را بيشتر دوست مي داشتم چرا كه رهايي و آزادگي يك هنرمند را در آن بيشتر مي ديدم. همانطور انتزاعي و همانطور وحشي كه از رنگ ها و خطوط انتظار دارم. اما اين تابلو ها قدرت تاويل را از من گرفته اند و من به عنوان يك مخاطب اجازه ندارم در آنها رها شوم تنها مي توانم از دور بنگرم و اين فاصله همان فاصله اي است كه مرا در درون خود سركوب مي كند. مخاطب در مواجه با اين نقاشي ها مقهور نقاش مي شود بي آنكه اجازه يابد در آنها بدود تنها به صورت شيي زينتي به آنها نگاه مي كند. كارگران حتي آزدي كادر را هم از خود دريغ كرده است بر خلاف كارهاي قبل كه همه نوع قالب و بومي را با خود حمل مي كردند و محدوده كادر محدوده اي بود كه نقاشي در آن اتفاق مي افتاد. در اين تابلو ها نقاش نقاشي هايش را در كادري كوچك محبوس كرده است تا حدي كه انگار بعضي از طرح ها را به زور در كادر جاداده اند. نمي دانم اين محدوديت خواهي خود آگاه است يا ناخود آگاه اما در هر دو حالت تغيير ديدگاه نقاش را به رخ مي كشد. بدان گونه كه نقاش در گذشته به چشم من شاعر بود كه شعر هايش با رنگ در تمام فضاي روح جاري مي شد بي آنكه فضاي معين و از پيش تعيين شده اي را با خود داشته باشد يا چيزي خاص را به مخاطب القا كند. اما اين نقاشي ها بيشتر هدفمند هستند تا هنر مند از آن رو كه نقاش اجازه ازادي و ويرانگري را از نقاشي گرفته است......
از همه اينها كه بگذريم كارهاي كارگران هميشه ارزش ديده شدن و نوشته شدن را دارد.اينجا بندرعباس است و هر نفسي را بايد غنيمت شمرد.
امروز 17 دي ماه است و من به حماقت آدمها فكر مي كنم.
قصه گوزنها و يوزپلنگها
يوزپلنگ به گوزن گفت: من تو را مي خواهم، تمام زندگيم در جستجوي تو بوده ام و حالا كه پيدايت كردم تو را از دست نخواهم داد. گوزن به شاخهاي بلندش فكر كرد وبا خود گفت : دست اوهيچوقت به من نخواهد رسيد.
گوزن در دشتهاي سر سبز مي دويد و يوزپلنگ او را دنبال مي كرد. گوزن از دويدن خسته نمي شد.
هرگاه به پشت سرش نگاه مي كرد و يوزپلنگ را مي ديد كه همچنان به دنبالش مي دود لبخندي ناخود آگاه بر روي لبهايش مي نشست. روزها مي گذشت گوزن و يوزپلنگ با هم زمين را زير پا مي گذاشتند و به جاهايي سر مي كشيدند كه هرگز پاي كسي به آنجا نرسيده بود. گوزن به بودن يوزپلنگ عادت كرده بود. عادت كرده بود هر وقت سرش را بر مي گرداند او را ببيند كه خسته و زخمي پشت سرش مي دود. گوزن دلش به حال يوزپلنگ مي سوخت. مي دانست كه بيش از اين دوام نمي آورد. احساس هاي تازه اي را دورن خودش كشف كرده بود. مي ترسيد يك روز برگردد و يوزپلنگ را نبيند. مي ترسيد بلايي سر يوز پلنگ بيايد.
گوزن عاشق شده بود.
شاخهاي گوزن خيلي بزرگ شده بودند . گوزن مي توانست برگردد و با يك حركت يوزپلنگ را از بين ببرد اما بر نمي گشت. تنها به راهش ادامه مي داد، حتي گاهي مي ايستاد تا يوزپلنگ به او برسد. يك روز آنها به نوك كوهي رسيدند. كوه بلند بود و دره هاي عميقي داشت. گوزن از كوه بالا رفت.نوك قله كوه جايي كه هيچ راه فراري نداشت ايستاد و به چشمهاي يوزپلنگ خيره شد.نمي توانست تصميم بگيرد مي دانست اگر يوزپنگ به او حمله كند هر دو به پايين پرت مي شوند.توان مبارزه با يوزپلنگ را نداشت .نمي توانست عشق خودش را تكه تكه كند.هرچند چيزي از آن همه زيبايي و غرور يوزپلنگ باقي نمانده بود. اما گوزن هنوز هم عاشق بود.گوزن قدمي به عقب برداشت. آرام خودش را در دره عميق رها كرد، از دور چشمهاي زيباي يوزپلنگ را مي ديد كه به او خيره شده است زير لب گفت خوشحالم كه تسليم موجودي مغرور و بزرگ مثل تو شدم.
سر گوزن شكاف خورده بود و خون از لاي سنگ هاي كوه راه باز مي كرد.چشمهاي گوزن جايي ميان آبي آسمان را نگاه مي كرد و لبخندي روي لبهايش بود.در آخرين لحظه عشق بزرگش را ديد كه بالاي سرش ايستاده . يوزپلنگ جمع مي شد. پوستش چروك مي خورد و روباهي از زير ان بيرون مي آمد . روباه پوست يوزپلنگ را تا زد و پوزه ا ش را به خون گوزن ماليد.
صداي زوزه ي روباه در كوه مي پيچيد.
مدتی است با بچه ها زندگی می کنم. بچه هایی که بزرگترین آرزویشان پنجره ای است که رو به یک حیاط پر از درخت باز شود، بچه هایی که منتظرند او بیاید. او بیاید و نان را تقسیم کند و خودکار های اکلیلی را... خودکار هایی که وقتی روی کاغذ می کشی ردپای طلایی می گذارند. با بچه ها که هستم یادم می رود ... فراموش می کنم کجا هستم و دلم تنگ است و انگشتهایم دیگر نمی توانند بنویسند. بچه ها همه چیز را باور می کنند ،باور می کنند که دوستشان دارم. شاید برای همین زیر کاغذ هایشان می نویسند معلم عزیزم . این عزیزم با همه عزیزم های عالم فرق دارد. برایشان فرق نمی کند من کی هستم ،برایشان فرق نمی کند چه می کنم، برایشان فرق نمی کند ...... فقط دوستم دارند به خاطر همین هم بود می خواستم برایشان کاری کنم . یک چیزی که تا مدتها به یادشان بماند می خواستم انار را بین همه قسمت کنم و سیب را وحافظ را... برایشان شعر بخوانم و قصه گرد آفرید را بگویم .
احساس می کنم سیندرلایی هستم که از جشن برگشته است. ته دلم دارم ثانیه ها را مزه مزه می کنم و خنده بچه ها و صدای خرت خرت صندلی هایشان را. شب یلدا گرفته بودیم. می خواستم پیش بچه ها باشم بچه هایی که قصه شاهنامه وفال حافظ را باور می کنند. شاید هیچ شب یلدایی انقدر به من خوش نگذشته باشد. با بچه ها و قصه ها. اگر ادم بزرگ ها دخالت نمی کردند.......